خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢ - ١/ ٢ تشرف آقاى عبد الرحيم بلورساز
مراجعه كردم. همه محوّل كردند به دانشگاه علوم پزشكى مشهد. از شدّت ناراحتى مجبور شدم به دانشگاه علوم پزشكى مشهد كه در پارك ملت مشهد است مراجعه كردم.
نشستم تا نوبتم شد. مأمورى آمد مرا برد و رسيدگى كردند. گفتند: بايد دو آمپول تزريق شود تا آماده گردد. دو آمپول تزريق كردند. پس از نيم ساعت آمدند و دست به صورتم زدند. گفت: حالا آماده است. لباس تنم كردند و بردند زير دست يك پزشك و او دندان را كشيد. بندهزاده هم پزشك است به نام محمود بلورساز. ربع ساعت بعد، آقاى پزشك به پسرم گفت: كيستى در دهان ايشان پيدا شده است كه خطرناك است. با ايشان صحبت كنيد كه اگر صلاح مىدانيد، الآن كه در اتاق عمل است، آن كيست را هم برداريم. بنده اشاره كردم كه بلامانع است. آقاى دكتر دستور داد چيزهايى كه لازم بود، گرفتند و آوردند. مرا روى تخت خواباندند و [با جرّاحى،] كيست را برداشتند. من از هوش رفتم، به گونهاى كه متوجه نشدم چه زمانى مرا به اتاق بردند. پس از يك ساعت، مرا به منزل منتقل كردند. خيلى ناراحت بودم [و درد داشتم]. قبل از اين عمل [جرّاحى]، آرامش بيشترى داشتم. [خانوادهام] به پزشك مراجعه كردند كه ايشان خيلى درد مىكشد. وى گفته بود كه عمل او سنگين بود. درد او برطرف مىشود. چند روز گذشت؛ اما من قدرت گويايى نداشتم.
حدود دو سه ماه، اين وضع ادامه داشت. به پزشك مراجعه كردم. گفت: چيزى نيست. شوكه شدهايد و تا دفع نشود، قدرت گويايى شما به صورت اول بر نمىگردد.
به همين منوال ماندم. قدرت تكلم نداشتم. اگر كسى چيزى مىپرسيد، پاسخ او را با نوشته مىدادم.
مدتى گذشت. خانمم به ناراحتى دندان مبتلا شد. به دكتر شمس مراجعه كرد. موقع كشيدن دندان، بدنش به لرزه درآمده بود دكتر به او مىگويد: خانم! كشيدن دندان، ناراحتى ندارد. چرا ناراحتى؟!