خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٧ - ٤/ ٢ امداد غيبى به گمشده در راه جمرات
گفتند: سوار شو.
وقتى خواستم بنشينم، گفتم: يا الله، يا محمّد، يا على!
تا اين جملات را گفتم، يكى از آنها كه پيرمردى بود، چشمانش را سرخ كرد و به عربى گفت: محمد نيست، على نيست. آنان مردهاند!
با خود گفتم: خدايا! چرا چنين گفتم؟ پس از لحظاتى گفتم: حاجى! عيبى ندارد. كمى آب به من بدهيد. تشنهام.
گفت: بلند شو برو، آب نيست!
و پرسيد: تو شيعه هستى؟
گفتم: بله.
ديدم چهرهاش بيشتر به سرخى گراييد. پسر كوچكش كه در كنارش بود گفت: برو بيرون ماشين بِايست برايت آب بياورم تا پدرم مرا نزند.
آن سوى ماشين ايستادم. آب آورد، خوردم. گفت: برو ... رفتم.
قلبم شكست و شروع كردم به گريه كردن. گفتم: خدايا! كجا افتادهام؟ چادرى نمىبينم!
رفتم و رفتم تا اين كه به دو راهى رسيدم. گفتم: خدايا! به اميد تو، از دست راست مىروم.
به راهم ادامه دادم. ناگاه به پشت سرم نگاه كردم. ديدم هيچ چيز معلوم نيست و آفتاب سر كوه است. به خود گفتم: عباسِ ديوانه! كجا مىروى؟! ... اى خدا! اى امام زمان، مرا درياب! خدايا! من در برابر تو از يك پشه كوچكترم. خودت مىدانى كار من كشاورزى بوده، نه مال كسى را دزديدهام، نه سينما رفتهام و ....
در آن حال خستگى و تحيّر، در حالى كه با خدا و امام زمان سخن مىگفتم، ناگهان صدايى از پشت سر شنيدم كه گفت: حاج عباس قاسمى! كجا مىروى؟
عقل از سرم پريد. از ترس آن عرب، به او هم سلام كردم. دستمال سفيدى روى سرش بود و پيراهنش دكمه نداشت.