خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٠ - ٢/ ٨ نويد پيروزى ايران در جنگ تحميلى
١١/ ٩/ ١٣٨٩ در منزل آية الله علىاكبر مسعودى مجدداً خاطره خود را بدين شرح، بازگو فرمود:
زمانى كه مرحوم امام رضوان الله عليه در تركيه (شهر بورسا) تبعيد بودند، من در نجف خوابى ديدم. خواب ديدم كه آمدم ايران و در خوزستان هستم. جنگى بين ايران و دشمنانى واقع شده. معيّن هم نبود كه چه كسانى هستند. حضرت سيد الشهداء عليه السلام هم در همان ميدان جنگ، منزل داشتند و اين جنگ، زير نظر ايشان بود. جنگ خيلى طولانى شد، خيلىها كشته شدند، حتى يكى از دايىزادههاى من به اسم حبيب الله هم شهيد شد. همه درختها سوخت، نخلها هم شكست و سوخت، تا بالأخره ما پيروز شديم. ما كه پيروز شديم، من زود دويدم بروم به حضرت سيد الشهداء عليه السلام تبريك بگويم.
در عالم رؤيا ديدم كه حضرت، منزلى چوبى داشتند، مانند منزل ما در مازندران، و من مىدانستم اينجا دو تا اتاق دارد و اتاق دست راست براى حضرت سيد الشهداء عليه السلام است. من فوراً دويدم و از پلهها بالا رفتم و رفتم خدمت حضرت. ديدم حضرت چهار زانو نشستهاند، يك متّكايى هم روى دامنشان هست كه به آن تكيه دادهاند. حضرت، قيافهاى نورانى داشتند، اما عمامه سرشان نديدم؛ ولى خيلى زيبا و خوشگل بودند.
به ايشان تبريك گفتم: كه الحمد لله ما غالب شديم.
ايشان تبسم و خنده مختصرى كردند كه برخلاف توقع من بود. من توقعم اين بود كه آقا خيلى خوشحال و شادمان مىشوند.
عرض كردم: آقا! آن طورى كه انتظار داشتم شاد نشديد. ناراحتىتان چيست؟
حضرت فرمود: از دست اين دو.
گفتم: آنها كجايند؟
فرمودند: در آن اتاق.
من رفتم آن اتاق، بنا كردم به آنها تشر زدن و فحاشى كردن، و در اين دعواها از خواب پريدم.