بررسي نظريه هاي نجات و مباني مهدويت - ابراهیم آودیچ - الصفحة ٣١٧ - كارل ياسپرس(١)
تحولات تاريخى اهميت دارد، عامل اقتصادى و مالكيت ابزار توليد است. تفاوت ياسپرس با هگل و ماركس در آن است كه هگل تاريخ را اسير اراده ى هشيار مى داند و ماركس آن را تابع شناخت كامل مى خواند و سير تحولات تاريخى را در همه ى جامعه هاى تابع مراحل قطعى و اجتناب ناپذير كه آخرين آن، مرحله ى جامعه ى بى طبقه ى كمونيستى و پايان تاريخ است، ليكن ياسپرس افق آينده ى تاريخ را در بى كرانه اى دور مى بيند كه هر چند هم چنان كه آغازى دارد، پايانى هم دارد، اما اين پايان آن چنان دور است كه نه قابل دست يافتن است و نه قابل پيش بينى، آينده ى انسانيت را در ميان امكان هاى تاريخى به خود تاريخ واگذار مى كند. مضافاً بر خلاف ماركس و هگل ياسپرس انسان و بشر را اسير اراده و ارّابه ى تاريخ نمى داند، بلكه از نظر او انسان سازنده ى تاريخ است. در مورد انديشه ى پيشرفت و تكامل تاريخ ياسپرس با انديشمندانى مانند كانت، هردر، هگل و ماركس اشتراك نظر دارد. «كانت» مى گويد: «تاريخ هنگامى مفهوم خواهد داشت كه به صورت پيشرفتى مداوم، هر چند شايد نه سر راست، به سوى وضع بهتر باشد. به هر حال اين امكان وجود دارد كه در زمينه تاريخ، طبيعت يا پروردگار (كانت اين دو كلمه را به يك مفهوم به كار مى برد) از يك برنامه طويل المدت پيروى كند كه اثر نهايى آن مستفيض نمودن نوع بشر بطور كلى باشد.»[١]
«هردر» هم سعى مى كند در تاريخ يك هدف يا مقصود كلى پيدا كند، مى گويد: «هدف تاريخ نيل به درجه ى انسانيت است، يعنى دستيابى به وضعى كه بشر به واقعى ترين مفهوم انسان است». «هگل» هم تاريخ را روند پيشرفت مى داند; پيشرفت به سوى تحقق آزادى. «ماركس» سير تاريخ را به عنوان پيشرفت ديالكتيكى تلقى مى كرد كه مقصد نهايى آن اجتماع غير طبقاتى يا بدون طبقه ى كمونيستى است كه از
[١]ـ رشيدى، بهروز، غايت تاريخ از ديدگاه كارل ياسپرس و آيزايابرلين، ص ص ٩٨ ـ ١٠٤ .