کلیات مفاتیح الجنان - قمی، شیخ عباس - الصفحة ٤٨٥ - حكايت سعيد صالح صفى متقى حاجى على بغدادى
كاظمين عليهما السلام را زيارت كردم و برمىگردم به بغداد فرمود امشب شب جمعه است برگرد گفتم يا سيدى متمكن نيستم فرمود هستى برگرد تا شهادت دهم براى تو كه از مواليان جد من امير المؤمنين عليه السلام و از مواليان مايى و شيخ شهادت دهد زيرا كه خداى تعالى امر فرموده دو شاهد بگيريد و اين اشاره بود به مطلبى كه در خاطر داشتم كه از جناب شيخ خواهش كنم نوشتهاى به من دهد كه من از مواليان اهل بيت عليهم السلامم و آن را در كفن خود بگذارم پس گفتم تو چه مىدانى و چگونه شهادت مىدهى فرمود كسى كه حق او را به او مىرسانند چگونه آن رساننده را نمىشناسد گفتم چه حق فرمود آنچه رساندى به وكيل من گفتم وكيل تو كيست فرمود شيخ محمد حسن گفتم وكيل تو است فرمود وكيل من است و به جناب آقا سيد محمد گفته بود كه در خاطرم خطور كرد كه اين سيد جليل مرا به اسم خواند با آنكه او را نمىشناسم پس به خود گفتم شايد او مرا مىشناسد و من او را فراموش كردم باز در نفس خود گفتم كه اين سيد از حق سادات از من چيزى مىخواهد و خوش دارم كه از مال امام عليه السلام چيزى به او برسانم پس گفتم كه اى سيد در نزد من از حق شما چيزى مانده بود رجوع كردم در امر آن به جناب شيخ محمد حسن براى آنكه ادا كنم حق شما يعنى سادات را به اذن او پس در روى من تبسمى كرد و فرمود آرى رساندى بعضى از حق ما را بسوى وكلاى ما در نجف اشرف پس گفتم آنچه ادا كردم قبول شد فرمود آرى پس در خاطرم گذشت كه اين سيد مىگويد بالنسبه به علماى اعلام وكلاى ما و اين در نظرم بزرگ آمد پس گفتم علما وكلايند در قبض حقوق سادات و مرا غفلت گرفت انتهى آنگاه فرمود برگرد جدم را زيارت كن پس برگشتم و دست راست او در دست چپ من بود چون براه افتاديم ديدم در طرف راست ما نهر آب سفيد صاف جارى است و درختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غير آن همه با ثمر در يك وقت با آنكه موسم آنها نبود بر بالاى سر ما سايه انداخته گفتم اين نهر و اين درختها چيست فرمود هر كس از مواليان ما كه زيارت كند جد ما را و زيارت كند ما را اينها با او هست پس گفتم مىخواهم سؤالى كنم فرمود سؤال كن گفتم شيخ عبد الرزاق مرحوم مردى بود مدرس روزى نزد او رفتم شنيدم كه مىگفت كسى كه در طول عمر خود روزها روزه باشد و شبها به عبادت بسر برد و چهل حج و چهل عمره بجاى آرد و در ميان صفا و مروه بميرد و از مواليان امير المؤمنين عليه السلام نباشد براى او چيزى نيست فرمود آرى و الله براى او چيزى نيست پس از حال يكى از خويشان خود پرسيدم كه او از مواليان امير المؤمنين عليه السلام است فرمود آرى او و هر كه متعلق است به تو پس گفتم سيدنا براى من مسألهاى است فرمود بپرس گفتم قراء تعزيه امام حسين عليه السلام مىخوانند كه سليمان اعمش آمد نزد شخصى و از زيارت سيد الشهداء عليه السلام پرسيد گفت بدعت است پس در خواب ديد هودجى را