کلیات مفاتیح الجنان - قمی، شیخ عباس - الصفحة ٣٠٧ - نهم بر در حرم شريف ايستادن و اذن دخول طلبيدن
و تسبيح و تهليل و تمجيد مشغول كردن و به صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد عليهم السلام دهان را معطر نمودن
نهم بر در حرم شريف ايستادن و اذن دخول طلبيدن
و سعى در تحصيل رقت قلب و خضوع و شكستگى خاطر نمودن به تصور و فكر در عظمت و جلالت قدر صاحب آن مرقد منور و اينكه مى بيند ايستادن او را و مىشنود كلام او را و جواب مىدهد سلام او را چنانچه به همه اينها شهادت مىدهد در وقت خواندن اذن دخول و تدبر در محبت و لطفى كه به شيعيان و زائران خود دارند و تأمل در خرابيهاى حال خود و خلافها كه به آن بزرگواران كرده و فرمودههاى بى حد كه از ايشان نشنيده و آزارها و اذيتها كه از او به ايشان يا به خاصان و دوستان ايشان رسيده كه برگشت آن به آزردن ايشان است و اگر براستى در خود نگرد قدمهايش از رفتن باز ايستد و قلبش هراسان و چشمش گريان شود و اين روح تمام آداب است و شايسته است در اينجا ذكر كنيم اشعار سخاوى و روايتى را كه علامه مجلسى رحمة الله عليه در بحار از كتاب عيون المعجزات نقل فرموده اما اشعار سخاوى كه شايسته است در آن حال تمثل به آنها اين است قَالُوا غَداً نَأْتِي دِيَارَ اَلْحِمَى وَ يَنْزِلُ اَلرَّكْبُ بِمَغْنَاهُمُ فَكُلُّ مَنْ كَانَ مُطِيعاً لَهُمْ
أَصْبَحَ مَسْرُوراً بِلُقْيَاهُمُ قُلْتُ فَلِي ذَنْبٌ فَمَا حِيلَتِي بِأَيِّ وَجْهٍ أَتَلَقَّاهُمُ
قَالُوا أَ لَيْسَ اَلْعَفْوُ مِنْ شَأْنِهِمْ لاَ سِيَّمَا عَمَّنْ تَرَجَّاهُمُ فَجِئْتُهُمْ أَسْعَى إِلَى بَابِهِمْ
أَرْجُوهُمُ طَوْراً وَ أَخْشَاهُمُ
و نيز شايسته است متمثل شود به اين اشعار هَا عَبْدُكَ وَاقِفٌ ذَلِيلٌ
بِالْبَابِ يَمُدُّ كَفَّ سَائِلٍ
قَدْ عَزَّ عَلَيَّ سُوءُ حَالِي
مَا يَفْعَلُ مَا فَعَلْتُ عَاقِلٌ
يَا أَكْرَمَ مَنْ رَجَاهُ رَاجٍ
عَنْ بَابِكَ لاَ يُرَدُّ سَائِلٌ
و هم بگويد شاها چه تو را سگى ببايد
گر من بوم آن سگ تو شايد
هستم سگكى ز حبس جسته
بر شاخ گل هوات بسته
خود را به خودى كشيده از جل
پيش تو كشيده از سر ذل
افكن نظرى بر اين سگ خويش
سنگم مزن و مرانم از پيش
و اما آن روايت شريف چنين است كه (: وقتى إبراهيم جمال كه يكى از شيعيان بوده خواست خدمت علي بن يقطين رضي الله عنه برسد چون ابراهيم ساربان بود و علي بن يقطين وزير هارون رشيد بود و به حسب ظاهر شأن ابراهيم نبود كه در مجلس على وارد شود لهذا او را راه نداد اتفاقا در همان سال علي بن يقطين به حج مشرف شد در مدينه خواست خدمت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام مشرف شود حضرت او را راه نداد روز دوم در بيرون خانه على آن حضرت را ملاقات نمود عرضه داشت كه اى سيد من تقصير من چه بوده كه مرا راه نداديد فرمود به جهت آنكه راه ندادى برادرت إبراهيم جمال را و حق تعالى ابا فرموده از آنكه سعى تو را قبول فرمايد مگر بعد از آنكه ابراهيم تو را عفو نمايد على گفت گفتم اى سيد و مولاى من ابراهيم را من در اين وقت كجا ملاقات كنم من در مدينه ام و او در كوفه است فرمود هر گاه شب داخل شود تنها برو به بقيع بدون آنكه كسى از اصحاب و غلامان تو بفهمد در آنجا شترى زين كرده خواهى ديد آن شتر را سوار مىشوى و به كوفه مىروى علي بن يقطين شب به بقيع رفت و همان شتر را سوار شد به اندك زمانى در خانه ابراهيم جمال