شرح برهان شفا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٩٣ - بازگشت استقراء تامّ به قياس
استقراء اين است كه ما احكامي را براي جزئيات به دست آوريم و سپس حكم را به كلّي سرايت دهيم، بخلاف قياس كه نخست حكم را براي كلي بيان ميكنيم و سپس آن را به جزئيات منتقل ميكنيم. مثال خود ارسطو در باب استقراء اين است كه اگر ما حيواناتي را كه قليل المرارة[١] هستند استقصاء كنيم و ببينيم طويلالعمر هستند و بعد بگوييم هر حيوان قليلالمرارهاي طويلالعمر است، اين حكم، حكم استقرايي است[٢].
نكته قابل توجه اين است كه در استقراء، علّتِ حكم كشف نميشود بلكه حكم كلّي صرفاً بر مشاهده جزئيات استوار است و اگر علّتِ حكم كشف گردد، اصطلاحاً به آن «تجربه» ميگويند و نتيجه حاصل از آن، از مجرّبات محسوب ميشود.
پس فرق استقراء و تجربه در همين است كه در استقراء، علّتِ حكم مكشوف نيست امّا در تجربه، علت حكم، معلوم است. البته ممكن است در استقراء آنچه مشاهده شده واقعاً علّتِ حكم هم باشد امّا مادام كه بر مُسْتَقْري علّيت آن آشكار نشده و تعميم حكم مستند به رابطه علّيت نيست، حكم مذكور حكمي استقرايي است و اگر علّيت آن كشف شود و بر اساس قاعده علّيت، حكم به كليه مصاديقِ مورد بحث تعميم داده شود، حكم تجربي خواهد بود.
استقراء رابه دو قسم تامّ و ناقص تقسيم ميكنند: اگر تمام جزئيات مورد نظر، بررسي شوند، اين استقراء تامّ و مفيد يقين خواهد بود، و اگر برخي جزئيات مورد مشاهده قرار گيرند، اين استقراء ناقص و مفيد ظنّ خواهد بود. قسم دوّم فعلا مورد بحث ما نيست.
بحث بر سر قسم اولِ استقراء يعني استقراء تامّ است كه آيا قسيمِ برهان محسوب ميشود و در عرض آن قرار ميگيرد به گونهاي كه بايد گفت دو راه براي تحصيل يقين وجود دارد: قياس برهاني و استقراء تامّ؟ يا چنين نيست و راه تحصيل يقين منحصر در برهان است و استقراء تامّ نيز به نوعي از قياس باز ميگردد؟
شيخالرئيس(رحمه الله) در فصل ششم بياني داشت كه در آن استقراء را از قبيل بديهيات شمرد:
«إذ كان حصل عندنا حكم علي كلّي أوّلَ حصوله: إمّا بيِّناً بنفسه مثل أنّ «كلّ إنسان حيوان» و «الكلّ أعظم من الجزء»، أو بيِّناًباستقراء أو تجربة علي الوجوه الّتي يُصدَّق بها بالاشياء من غير استعانة بقياس...»
[١] قليلالمرارة: مرارة= زهره، قليلالمرارةُ: خردزهره، نگاه كنيد به: اساسالاقتباس، ص٦١٨. [٢] منطقارسطو، ج١، ص٣٠٧.