شرح برهان شفا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٢٩ - چند نكته
وجوب ضحك از راه علّتش شناخته شده و ديگر محال است كه دوباره علّتش از راهِ ضحك معلوم گردد.
بنابراين اگر فرض كنيم كه شخصي نميداند «انسان ناطق است» در اين صورت هرگز از راه نطق و به طور يقيني براي او روشن نخواهد شد كه انسان داراي ضحك است. و به فرض كه روشن باشدهر ضحاكي ناطق است، امّا چگونه از اين مطلب معلوم ميشود كه انسان ناطق است؟
متن
و بالجملة إذا كان معلوماً أَنَّ الإنسانَ ناطق لم يكن لطلبه و القياسِ عليه وجهٌ. و إن كانَ ممّا يُطلبُ و يُجهلُ فالصغري في هذا القياس مجهولةٌ يجب أن تُطلبَ. فإذنْ من الجائز حينئذ أَن يتوهّمَ أَنّه ليس كلُّ إنسان بضاحك، فيكونُ العلمُ المكتسَبُ منه جائزَ الزّوال; إذ كان إنّما اكتسب من جهةِ اعتبارِ أَنَّ كلَّ إنسان ضاحك، فإن عُلم من الوجه الّذي صار الضحك واجباً و هو أَنْ اُعطيتْ العلّةُ الموجبةُ في نفس الأمر للضّحك فيجبُ ضرورةً أن يكونَ ذلك قوَّةَ النّطق، فيكونُ عُرف أوّلا أَنَّ كلَّ إنسان ناطق، فاقتناصُه ذلك بتوسّط الضحك فضلٌ. و كذلك حالُ السواد للغراب. فإنّا إنّما نقولُ «كلُّ غراب أسودُ» بوجه من الاستقراء و التجربة; و إنّما يمكننا أَن نتيقّنَ بذلكَ إذا عرفنا أنّ للغراب مزاجاً ذاتيّاً من شأنه أَنْ يسودَّ دائماً ما يظهرُ عليه من الريش.
ترجمه
به طور كلي اگر روشن باشد كه انسان ناطق است ديگر اكتساب و تشكيل قياس براي رسيدن به اين مطلبْ بيمعناست. و اگر اين مطلب مجهول است و بايد اكتساب شود، آنچه كه مجهول است و بايد كسب گردد صغراي قياس است.
بنابراين ممكن است توهم شود كه همه انسانها ضاحك نيستند و در اين صورت علمي كه از اين راه به دست ميآيد نيز جائز الزوال خواهد بود; چراكه اين علم از راه همين قضيه به دست آمده كه هر انساني ضاحك است. و اگر علم به سببي كه موجب ضحك است پيدا شود; يعني علّتِ نفسالامري و واقعي ضحك در انسان معلوم گردد ـ كه ضرورتاً اين علت، همان قوه نطق است ـ در اين صورت اولا معلوم گشته كه هر انساني ناطق است و لذا به دست آوردن نطق از راه ضحك، كاري لغو و زيادي