شرح برهان شفا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٦٢ - سير از معلوم به مجهول
در اينجا سؤالي مطرح است و آن اينكه چيزي كه ذاتاً معدوم و مستحيل الوجود است در مقام سؤال به «ما هو؟» اصلا چگونه تصور ميشود تا به دنبال آن سؤال «هل هو؟» مطرح ميشود؟ در اين امور اگر هيچ معنايي از آنها در نفس حاصل نشود، چگونه ميتوان حكم كرد كه موجود است يا غير موجود؟ و «محال» چيزي است كه هيچ صورتِ عيني ندارد، پس چگونه ميتوان از آن به وسيله ذهن، صورتي گرفت و گفت كه همين صورتِ متصوَّر، معناي آن است؟
در پاسخ ميگوييم: اين امر محال، يا مفرد (بسيط) است به گونهاي كه هيچ تركيب و تفصيلي در آن نيست، چنين چيزي البتّه نميتواند تصوّر شود مگر از راه نوعي مقايسه و نسبت سنجي با امري موجود; مثل معناي «خلأ» و «ضدّ خدا» كه خلأ به اين صورت تصور ميشود كه گويا قبول كننده اجسام است و ضدّ خدا به صورت موجودي تصوّر ميشود كه نسبتش با خدا مثل نسبت سرما با گرما است.
بنابراين، امر محال به صورت امر ممكن تصور ميشود كه محال با آن مقايسه شده و نسبت و شباهتي با آن دارد، و امّا ذاتاً قابل تصوّر و تعقّل نيست و اصلا ذاتي ندارد.
و امّا در امر محالي كه تركيب و تفصيلي در آن وجود دارد مثل «بُزِ گَوزْنْ» يا «سيمرغ» يا «انسانِ پرنده» نخست تفاصيل و اجزاي آن كه امور محالي نيستند تصوّر ميشوند و سپس تصوّرِ تركيب و تأليف آنها صورت ميگيرد. به همان نحوي كه تركيب در اشياي مركبة الذاتِ خارجي، محقّق است. در اين صورت سهچيز مطرح است: دو تا همان اجزايي هستند كه هر يك به تنهايي موجودند و سوّم تأليفي است كه بين آنها رخ ميدهد، و اين تأليف از آن حيث كه تأليف است خود امري است قابل تصوّر; چراكه تأليف از آن جهت كه تأليف است امري است موجود.
بنابراين به اين صورت، دلالت اسم معدوم بر مدلول خود روشن ميشود، يعني معدوم فقط از راه تصوّراتِ پيشيني كه از موجودات گرفته شده تصوّر ميشود.
سير از معلوم به مجهول
ميدانيم كه «تفكّر» سير از معلومات پيشين به سمت مجهولات است و اين حركت هم در حوزه تصوّرات براي كشف تعريف اشيا وجود دارد و هم در تصديقات براي اثبات و استدلال بريك قضيه.