كسر أصنام الجاهلية - الملا صدرا - الصفحة ٢١

مى‌دانيم او خود فيلسوفى بزرگ بود، ارسطو را «معلّم اوّل» [١]، «فيلسوف اعظم» [٢] و حتى «معلّم الفلاسفة» [٣] مى‌شناخت و اصول فلسفه مشّائى را قبول داشت. با اينكه در عرفان عملى و تصوّف و زهد دينى به ابو حامد غزّالى گرايش داشت و از او به بزرگى ياد مى‌كرد، و به اقوال و آثارش استناد مى‌جست- بويژه در اين رساله مورد تحقيق كه بعدا نشان خواهيم داد-، ولى مانند او مخالفت با فلسفه را وظيفه دينى خود نمى‌شناخت و به نماياندن تهافت فيلسوفان مشّاء همّت نگماشت و كتاب و رساله‌اى در تهافت فلاسفه ننگاشت؛ و مهمتر اينكه تنها تابع رسول نبود، بلكه دست كم بيش از وى از آل رسول پيروى مى‌كرد.

در مقايسه با استادان عارفش، بايد گفت كه او أوّلا فيلسوفتر از شيخ بهائى است.

زيرا از شيخ اثر فلسفى قابل ذكرى باقى نمانده و اصولا معلوم نيست شيخ در فلسفه متداول زمانش تبحّرى داشته باشد، در صورتى كه- چنانكه گذشت- صدرا به راستى متبحّر در فلسفه مشّاء و متوغّل در حكمت اشراق بود و در اين زمينه‌ها از خود آثارى فراوان به يادگار گذاشت. گذشته از اين، او زاهدتر از شيخ بود؛ زيرا بر خلاف وى، هرگز به دربارها و دارالحكومه‌ها نزديك نشده و هيچ كتاب و رساله‌اى را به نام سلطان و حاكمى ننوشته و حتى مناصب رسمى دينى را هم نپذيرفته است.

با استادش ميرداماد هم فرقها دارد؛ از جمله اينكه بر خلاف مير، مرد ادّعا و تفاخر نبوده، باطنى آرام و خاطرى آسوده داشته، از صفاى صوفيانه و تواضع عالمانه بيشترى برخوردار بوده و مسائل حكمى و عرفانى را هم بسيار صريحتر و روشنتر از مير


[١] ر. ك: الأسفار الأربعة، ج ١، صص ٢٧٧، ٣٩٧، ٤٣٢؛ ج ٨، صص ٢٨٣، ٣١٢.

[٢] ر. ك: همان، ص ١٨١؛ مجموعه (إكسير العارفين)، ص ٣١٨.

[٣] ر. ك: الأسفار الأربعة، ج ٨، ص ٣٥٦.