كسر أصنام الجاهلية - الملا صدرا - الصفحة ٢٠
تصوّف راستين را باور داشته و به نشر حقايق عرفانى و تبيين مقاصد عالى عارفان و صوفيان بزرگ دار الإسلام عشق مىورزيده است. امّا در عين حال، او هرگز در قيد و بند سنّتهاى خانقاهى و رسوم ظاهرى متصوّفان و سلسلههاى رسمى صوفيان نبوده و به زىّ آنها درنيامده است. با اينكه از صوفيان پيشين، از جمله دو شطّاح بزرگ دار الاسلام حلّاج و بويزيد به بزرگى ياد كرد [١]- مخصوصا حلّاج كه از او با لقب بسيار با شكوه «الحلّاج الأسرار» نام برد [٢]- ولى بر خلاف آنها اهل شطح و طامات نبود؛ و نه تنها خود از اظهار اينگونه سخنان پريشان و دور از عقل و شرع خوددارى مىكرد، بلكه آن را زشت و ناپسند هم مىشمرد [٣] و اصولا روش و منشى متمايز و ممتاز از آنها داشت.
مسلّما بيش از آنها علوم رسمى آموخته و فلسفه خوانده بود. شريعت- حدّ اقل ظاهر آن- را بيش از آنها گرامى مىداشت، كه آنها تنها متوغّل در ذوق بودند و بيشتر متوجّه باطن شريعت ولى او هم متوغّل در ذوق و تألّه بود و هم متبحّر در بحث؛ هم به باطن شريعت نظر مىداشت و هم به ظاهر آن عمل مىكرد.
با اينكه در مسائل عرفان نظرى و وحدت وجود، بيشتر به محيى الدّين و جلال الدّين مولوى نظر داشت و از اين دو بزرگ ستايشها مىكرد؛ ولى با وجود اين، همچون محيى الدّين، از فلسفه و فلاسفه انتقاد نكرد، اصول فلسفه مشّائى را سست و بىاعتبار نشناخت و ارسطو را جاهل نخواند [٤]، و مانند مولوى فيلسوفان را تحقير نكرد و خوار و مستهان نپنداشت
فلسفىّ منطقىّ مستهان
مىگذشت از سوى مكتب آن زمان