ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥٣٨ - محاجه و مشاجره ابراهيم
كرد، و به همين جهت است كه روايت شده اتق شر من احسنت اليه ، بپرهيز از شر كسى كه به او احسان كردهاى .
شاعر هم گفته:
|
جزى بنوه أبا الغيلان عن كبر |
و حسن فعل كما يجزى سنمار[١] |
|
پس جمله(أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ) حرف لازم در تقدير دارد كه محاجه و بگومگوى نمرود را تعليل مىكند.
پس اين جمله از باب به كار بردن چيزى در جاى ضد آن است، تا شكوه و گلهمندى را بهتر برساند، و مىفرمايد نمرود با فرستاده خدا در باره خدا محاجه و بگومگو كرد، و خدا را منكر شد، براى اينكه خدا به او احسان كرده بود، و ملك و دولتش داده بود در حالى كه اگر خدا به او چنين احسانى نكرده بود، جا داشت نمرود احتجاج كند، و خدا هم بفرمايد: نمرود در باب خدايى خدا، با رسول وى احتجاج كرد، چون خدا به او احسانى نكرده بود در حالى كه خدا در باره نمرود به جز احسان هيچ كارى نكرده بود، پس جمله نامبرده، كفران نعمت نمرود را مىرساند، و نظير آيه(فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً)[٢] است، كه مىفرمايد: فرعونيان صندوقچه را از آب گرفتند، و موسى را نجات دادند، تا دشمن و مايه دردسرشان باشد ، پس نكته آوردن مساله سلطنت، روشن شد.
در اينجا نكتهاى ديگر نيز هست و آن اين است كه با ذكر اين احسان، سخافت و نادرستى اصل ادعاى نمرود روشن مىشود، چون ادعاى خدايى نمرود به خاطر ملك و دولتى بود كه خدا به او داده بود، و خودش آن را به دست نياورده بود، و مالك آن نبود پس نمرود به وسيله نعمت پروردگارش پادشاه و داراى سطوت و سلطنت شد، و گرنه او خودش هيچ تفاوتى با مردم عادى نداشت، و كسى براى او امتيازى قائل نمىشد، و از نظر نعمت انگشتنما نمىگشت، و به همين جهت است كه قرآن از ذكر نامش خوددارى كرد، و از او تعبير كرد به آن كس كه در باره پروردگارش با ابراهيم محاجه و بگومگو كرد، تا بر حقارت شخص او و پستى و
[١] يعنى فرزندان ابا غيلان در مقابل نيكىهايى كه پدر در حقشان كرد، همان پاداشى را به او دادند كه نعمان بن امرء القيس به سنمار( آن معمار زبردست) داد، كه چون نقل كردهاند بعد از آنكه سنمار قصر خورنق را در نواحى كوفه براى او ساخت، و از ساختنش فارغ شد، نعمان بن امرء القيس دستور داد تا او را از بالاى همان قصر به زير افكنده و كشتند، تا زنده نماند و مثل آن قصر زيبا را براى احدى نسازد و در نتيجه در دنيا تنها وى صاحب چنان قصرى باشد.
[٢] سوره قصص آيه ٨