ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥٧٦ - نكاتى كه در پاسخ خداوند به درخواست ابراهيم وجود دارد
جهت كه فعل خداى سبحان است مشاهده كند، نه بدان جهت كه وصف اجزاى مادهاى است كه مىخواهد حيات قبول كند.
نكته دوم:، معناى جمع است كه كلمه موتى مشتمل بر آن است، چون اين كلمه، جمع ميت است، و اين خصوصيت به نظر مىرسد كه زايد بر اصل قصه است.
اما نكته اول: گفتار ابراهيم ع اقتضا مىكرد كه خداى تعالى عمل احيا را به دست خود آن جناب اجرا كند، لذا مىفرمايد: چهار مرغ بگير ، و سپس آنها را به دست خود ذبح كن ، و بعد بر سر هر كوهى قسمتى از آن بگذار ، كه در اين سه جمله، و در جمله سپس آنها را بخوان ، مطلب به صيغه امر آمده و در آيه(يَأْتِينَكَ سَعْياً) خداى تعالى دويدن مرغان، به سوى ابراهيم ع را كه همان زنده شدن مرغان است مرتبط و متفرع بر دعوت او كرده، پس معلوم مىشود آن سببى كه حيات را به (مردهاى كه قرار است زنده شود) افاضه مىكند، همان دعوت ابراهيم ع است، با اينكه ما مىدانيم كه هيچ زنده شدن و احيايى بدون امر خداى تعالى نيست، پس معلوم مىشود كه دعوت ابراهيم ع به امر خدا، به نحوى متصل به امر خدا بوده كه گويى زنده شدن مرغان هم از ناحيه امر خدا بوده، و هم از ناحيه دعوت او، و اينجا بود كه ابراهيم ع كيفيت زنده شدن مرغان يعنى افاضه حيات از طرف خدا به آن مردگان را مشاهده كرد، و اگر دعوت ابراهيم ع متصل به امر خدا- و آن امر كن است كه هر وقت خداوند بخواهد چيزى را ايجاد كند مىفرمايد: كن فيكون - نبود، گفتار او هم مثل گفتار ما مىشد، كه جز با خيال، اتصالى به امر خدا ندارد، و خود او نيز مثل ما مىشد كه اگر هزار بار هم به چيزى بگوئيم: كن موجود نمىشود، و خلاصه كلام اينكه در عالم هستى هيچ چيزى تاثير گزاف و بيهوده ندارد.
اما نكته دوم: كه گفتيم: در كلمه موتى است، از اين كلمه فهميده مىشود كه كثرت مردگان دخالتى در سؤال آن جناب داشته، و اين دخالت لا بد از اين جهت است كه وقتى جسدهاى متعددى بپوسند، و اجزاى آنها متلاشى شده، و صورتها دگرگون گردد، حالت تميز و شناخت فرد فرد آنها از بين مىرود و كسى نمىفهمد مثلا اين مشت خاك، خاك كدام مرده است، و همچنين ديگر ارتباطى ميان اجزاى آنها باقى نمىماند، و همه در ظلمت فنا گم شده و چون داستانهاى فراموش شده از ياد مىروند، نه در خارج خبرى از آنها باقى مىماند، و نه در ذهن، و با چنين وضعى، چگونه قدرت زنده كننده به همه آنها و يا به يكى از آنها احاطه پيدا مىكند؟! در حالى كه محاطى در واقع نمانده، تا محيطى به آن احاطه يابد.
و اين همان اشكالى است كه فرعون به موسى كرد، و گفت:( فَما بالُ الْقُرُونِ)