صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٠٦
جمعیتى که (حالا شما چند تا تفنگ مىبینید به دوش بعضى هست، این تفنگهائى است که از آنها گرفتهاند والا تفنگ نداشتند اینها) آنطورى که به من مىگفتند صبح که مىشد هر کس از خواب پا مىشد و بیرون مىخواست برود از خانه یک چوبى، یک عصائى، یک کارد مطبخى، چند تا سنگ، چند تا آجر بر مىداشتند و مىرفتند به جنگ، طرف چه داشت؟ تانگ و توپ و مسلسل و خمپاره، همه چیز، از بالاى سر، از پائین، از همه جا، لکن این جمعیت یک چیز داشت و آن ایمان، یک پشتوانه داشت و آن خدا، یک مقصد داشت و آن اسلام. همه از اول ایران تا مرکز، تا آخر هر جا رفتى فریاد مرگ بر شاه و ما جمهورى اسلامى مىخواهیم بلند بود. نه از مردم عادى، از آن بچههاى کوچک و اینقدرى (اشاره به کودک خردسال که در کنار امام بود) که تازه زبان باز کردهاند، از آن بچههاى دبستانى تا آن پیرمردهائى که توى مریضخانه خوابیده بودند، نه یک قشر، علما، معممین، طلاب، دانشگاهىها، ادارى، همه و همه یک مطلب مىخواستند و آن اینکه جمهورى اسلامى و ما جمهورى اسلامى مىخواهیم. این معنى بود که رمز پیروزى بود.
این معنى که مردم همانطورى که در صدر اسلام جنگجویان اسلام مىگفتند ما اگر بکشیم بهشت است اگر کشته بشویم بهشت است، شهادت را براى خودشان فوز مىدانستند، در ملت ما پیدا شده. به دست کى؟ به دست خدا، مگر امکان دارد که یک بشرى، یک انسانى، افرادى بتوانند این کارها را بکنند. این تحول امکان ندارد، خدا کرد این کار را. مسلمانها چه وقت مىخواهند که یک همچو روحیهاى پیدا بکنند که شهادت را براى خودشان فوز بدانند و بایستند مقابل اشخاص خائن و خیانتکار را سرجاى خود بنشانند.
پشتوانه شاه ابر قدرتها و قدرتهاى کوچک بودند
قدرتى که در ایران بود مىگفتند در شرق نیست، آن قدرت نظامى که در ایران بود، در شرق نبود چنانچه مىگفتند پشتوانهاى که اینها داشتند، همه قدرتهاى بزرگ بود، همه ابرقدرتها و همه قدرتهاى کوچکتر. یکى از ممالک اسلامى (حالا یکى مىگوید، شاید، شاید یکى بوده) از ممالک اسلامى در طول این مبارزهاى که ایران مىکرد، پشتیبانى از ما نکرد، همه از شاه مىکردند، همهشان، خوب، شاه بود با آن قدرت که مىگفتند مثل این قدرت در شرق نیست و پشتیبانش همه مسلم و غیر مسلم، از ابرقدرتها گرفته تا قدرتهاى کوچک، تا همین شیخ نشینهاى شما همه موافق بودند و اغفال کرده بودند برادرهاى ما را. در بعضى از این مقاطع خلیج بحیثى که برادرهاى اسلامى خیال کردند که اگر شاه نباشد دیگر اسلام از بین مىرود، اگر شاه نباشد شیعه اصلش بکلى از بین مىرود. همچو تزریق کرده بودند که این برادرهاى مؤمن متدین همچو حالیشان شده بود که اگراین نباشد دیگر هیچ چیز نیست. من وقتى که پاریس بودم هى مىگفتند که اگر این برود چه مىشود. گفتم که هیچ نمىشود، یک دزد مىرود. حالا هم همین شده، ما حالا هیچ غصهاى نداریم. دزد را بیرون کردیم دست دزد قطع شد، دست خیانتکارهاى خارجى قطع شد.