صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٣٣
بیایند در آنجا، مستشارهاى اجانب بیایند در آنجا ما حکومت بکنند. براى یک ارتش که باید مستقل باشد، باید زیر بار هیچ کس نباشد این خیلى گران است که اجنبى بیاید، چند نفر اجنبى از خارج بیایند و مسلط بر آنها بشوند و حاکم و حکمفرما باشند و این بزرگتر چیزى است که سنگین است بر دوش درجهداران و افسران ما و این کار را آنها کردند. براى ما هم همه جور تحمیلى کردهاند اینها، مساجد ما، مدارس ما، حوزههاى علمى ما، تمام اینها تحت نفوذ اینها بود و اینها نمىگذاشتند که ما به کار خودمان ادامه بدهیم. من در همین مدرسه فیضیه که حوزه اى آن وقت داشتم مثلاً همین قدرها، یک روز آمدم دیدم یک نفر هست، گفتم که چه شده؟ گفت همه این طلبهها قبل از آفتاب از ترس پاسبانها فرار کردهاند توى باغات، صبح که مىشد قبل از آفتاب این طلبههاى اهل علم باید فرار کنند بروند در باغات و شب برگردند توى حجرههایشان، آخر شب که برگردند توى حجرههایشان، شما نمىدانید که به ما چه گذشت در این زمانها ما نمىتوانیم من در مدرسه دارالشفا حجره داشتم رفقاى ما یک عدهاى بودند و آنجا مجتمع مىشدند و مىنشستند و درد دل مىکردند، چند روز که این اجتماع بود یک شخصى آمد (که خدا از او بگذرد) آمد نشست اینجا و گفت که خوب است که اینجا اجتماع نکنید که چطور و فلان. با ملایمت گفت، رفقا هم با شوخى با او صحبت کردند و رفت. فردا یک نفر کارآگاه آمد ایستاد دم در، گفت که آقایان اینجا نباید باشند اگر باشند چه خواهد شد. که از فردا ما نتوانستیم، چند نفر، جمعیت هفت، هشت نفر بود اجتماع نبود ما نتوانستیم این پنچ شش نفر، هفت هشت نفرى که بودیم در مدرسه دارالشفا در آن حجره بمانیم صبح که مىشد یواش مىرفتیم در منزل یکى از آقایان آنجا یا مثلاً دوره آنجا مجتمع مىشدیم و با هم درد دل مىکردیم. به همه بد گذشت و سخت گذشت، نه به شما رفقاى بختیارى، شما حال خودتان را دیدهاید ما هم حال خودمان را دیدهایم، اهل هر محلى هم حال خودشان را دیده است و گمان مىکند که خیر، همه مسائل این بوده است که من دیدهام، دیگران این جور نبودهاند. همه بد دیدهاند، همه در حبس بودهاند، همه در زجر بودهاند.
تحول روحى ملت از معجزات خداوند
و خدا خواست که با قدرت الهى، این تحول معجزهآسا، یک تحولى پیدا بشود که ما با هم برادروار اینجا جمع بشویم و درد دل کنیم، یک تحولى پیدا بشود که زن و مرد و بچه و بزرگ در مقابل توپ و تانک بایستند و بگویند دیگر مسلسل اثر ندارد. مسلسل مىکشت آنها را، لکن قدرت روحى این طور شده بود که مشتشان را گره مىکردند و مىگفتند اثر ندارد. این تحول روحى که خداى تبارک و تعالى نصیب ملت ما کرد و این تحول براى شما آقایان هم حاصل شد که متصل شدید به ملت، این تحول روحى از جانب خدا بود، خدا بود که ما را با هم دوست کرد، مجتمع کرد و قلبهاى ما را جورى کرد که دیگر نترسیم از آن هیاهو و نتوانند آنها را به ما دیگر تحمیل کنند. این نعمت بزرگى که الان براى ما حاصل شده است و به طور معجزه حاصل شده است، یعنى تمام حساب حسابگرها غلط درآمد، همه حسابگرها این جور حساب مىکردند که یک قدرت بزرگ و چند قدرت بزرگتر دنبال او،