صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٣٣
کردند، خدا کرده این را، متحول شدند روحاً. تحول روحى این است که سابق در چند سال پیش از این یک پاسبان مىآمد در بازار تهران مىگفت که یا بازار را ببندید یا بیرق بزنید. براى کسى قدرت این نبود، اصلاً حق قائل براى خودش نبود که نه، مىشود گفت نه. کى مىگفت نه، هیچ کس. تمام اقشار اینطور بود که حق قائل نبودند براى خودشان. یک تحول روحى انسانى پیدا شد به دست خداى تبارک و تعالى که همین مردم بى ساز و برگى که آن روز از یک پاسبان مىترسیدند حالا دیگر از توپ و تانک نترسیدند و آمدند ریختند برچى و گفتند مرگ بر شاه. اینها از این تحول و از این و حدت کلمه وحشت دارند، وحشت دارند و به صدد این هستند که بشکنند این را، از چه راه بشکنند؟ از این راه که کمیتهها وقتى که مىبینند که اینها مىتوانند استقرار نظم بدهند، این را بشکنند، روحانیون اگر مىتوانند چیز بکنند، اینها را بشکنند، کارخانهها را بروند به هم بزنند، کشاورزى را به هم بزنند. اینها مىخواهند به هم بزنند اوضاع مملکت ما را. اینها غفلت دارند، این آقایان بزرگها غفلت از این معنا دارند که قضیه این نیست که بخواهند یک نظمى پیدا بشود، قضیه این نیست که بخواهند یک آرامشى پیدا بشود، قضیه این نیست که بخواهند براى ملت یک زندگى صحیحى پیدا بشود. شما بدانید که اگر چنانچه یک زندگى صحیحى براى ملت پیدا بشود اینها بیشتر تبلیغات مىکنند. اینها حالا که نمونهاش را دارند مىبینند که خوب، مشغولند براى اینکه براى کارمندها یک کارى بکنند، براى عرض مىکنم که کارخانهدارها یک کارى بکنند، براى مردم بى بضاعت کارى بکنند، براى بى خانهها کارى بکنند، اینها حالا که مىبینند این کار نمونه این است که یک آرامشى در این مملکت پیدا بشود و مردم به همان حالى که دارند که متحول شدهاند و نمىخواهند دیگر دیگران را به این حال باقى باشند و همه دنبال مثلاً روحانیت هستند، این معنا را مىخواهند به هم بزنند و بشکنند و این جز اینکه این امورى که هست، این اشخاصى که هست تصفیه بشوند و از مملکت خارج بشوند یا به جزاى خودشان برسند راه حل دیگرى ندارد. اگر دولت بتواند این کار را بکند، بسیار خوب، بکند، همه ما هم مىخواهیم. آن روز دیگر مگر بیکارند آقایان که بخواهند کمیته بازى کنند؟ آقایان هم خوب کار دارند، آقایان، آقایان درسهایشان را رها کردهاند، بحثهایشان را رها کردهاند، همه کارهایشان را رها کردهاند آمدهاند اینجا. مگر این پاسدارها بیکارند که بیایند شب و روز اینجا بایستند با خطر مرگ، با کشته دادن؟ اینها هم اگر چنانچه یک آرامش بشود و احساس کنند به اینکه خیر، این چیزها دیگر نیستند در کار، این مفسدین رفتند از بین، اینها هم مىروند سراغ کارشان. کار دارند، اینها بیکار که نیستند. کاسب بوده است آمده است اینجا این کار را مىکند و حالا با یک زندگى هیچى دارد این کار را مىکند. اینها لازم است باشند و غفلت است از اینمعناکه کسى بشکنداینهارا. دشمنها مىشکنند، اگر دوستها نفهمیده این را بشکنند اینها هم اشتباه کارند، نفهمند که بخواهند این پاسدارها را بشکنند واین کمیتهها را، باید البته آقایان تصفیه بکنند.