دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٥
٣١.الفضائل ـ به نقل از جابر بن عبد اللّه انصارى ـ :نزد پيامبر خدا نشسته بوديم كه باديه نشينى با سر و وضع آشفته و جامه هايى كهنه و پاره ، به طورى كه فقر در چهره اش كاملاً نمايان بود ، بر ما وارد شد... و داشت شعر مى گفت... . پيامبر صلى الله عليه و آله با شنيدن سخنان او ، به شدّت گريست و به اصحابش فرمود : «چه كسى از شما نسبت به اين فقير ، مواسات مى كند؟». هيچ كس جوابى نداد . در گوشه مسجد ، على بن ابى طالب عليه السلام نماز مستحبّى مى خواند و در حال قيام بود. به آن باديه نشين اشاره كرد . باديه نشين ، نزديك رفت و على عليه السلام در همان حال كه مشغول نماز بود ، انگشتر را از دست خويش در آورد و به او داد .
٣٢.امام على عليه السلام : به يتيمانتان نيكى كنيد ، نسبت به نيازمندانتان مواسات نماييد ، و با ناتوانانتان مُدارا (مهربانى) كنيد .
٣٣.الكافى ـ به نقل از مُعَلّى بن خُنَيس ـ :امام صادق عليه السلام در شبى كه نَم نَمْ باران مى آمد ، به قصد صُفّه[١] بنى ساعده خارج شد . من در پى ايشان به راه افتادم . ناگاه ، چيزى از دست ايشان افتاد . گفت : «بسم اللّه . خدايا! به ما برگردان» . من جلو رفتم و سلام كردم . فرمود : «معلّى؟». گفتم : بله ، فدايت شوم! فرمود : «با دستت بگرد و آنچه يافتى ، به من بده» . من گشتم . ديدم مقدار زيادى نان ، روى زمين ، پراكنده شده است ، و هر چه مى يافتم ، تحويل ايشان مى دادم . ناگاه كيسه چرمينى پر از نان يافتم كه نمى توانستم آن را بلند كنم . گفتم : فدايت شوم! آن را روى سرم حمل مى كنم . فرمود : «نه . من به اين كار ، از تو سزاوارترم ؛ امّا همراهم بيا» . ما به صُفّه بنى ساعده رفتيم . عدّه اى را ديديم كه خوابيده اند. امام عليه السلام آهسته يكى دو گِرده نان ، كنار هر كدام گذاشت تا به نفر آخر رسيد . سپس بر گشتيم . گفتم : فدايت شوم! آيا اينها حق را مى شناسند (شيعه شما هستند)؟ فرمود : «اگر مى شناختند كه در ناچيزترين دارايى هايمان هم با آنها مواسات مى كرديم (در همه چيزمان شريكشان مى كرديم)» .
[١] صُفّه : جايى كه در گرما و سرما به آن پناه مى برند ، سايبان ، سرپناه ، آلونك .