دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١١
٦٠٨.اُسْد الغابة ـ به نقل از عبد الرحمان بن يزيد ـ :وديعه ، دخترش را شوهر داد ؛ امّا دختر او نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت : اى پيامبر خدا! پدرم ، مرا به ازدواج مردى در آورده است كه رضايت ندارم . پيامبر صلى الله عليه و آله در پىِ پدرش فرستاد و موضوع را به او گفت . وديعه گفت : من او را به پسر عمويش داده ام كه هم همسنگ اوست و هم مرد درستكارى است . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «آيا نظر خود او (دختر) را پرسيده اى ؟» . گفت : نه! پس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن ازدواج را مردود شمرد و اجازه آن را نداد .
٦٠٩.امام على عليه السلام : كسى از شما ، نبايد دخترش را شوهر بدهد تا اين كه نظر او را در باره خودش جويا شود ؛ چرا كه او خواسته خودش را بهتر مى داند . پس اگر سكوت كرد يا گريست يا خنديد ، در واقع ، رضايت داده است ، و اگر رضايت نداد ، نبايد او را به ازدواج [آن فرد ]در آورد .
٦١٠.مسند ابن حنبل ـ به نقل از سهل بن ابى حثمه ـ :حبيبه دختر سهل ، همسر ثابت بن قيس بن شمّاس انصارى بود ؛ ولى از او خوشش نمى آمد ؛ چون ثابت ، مردى بدچهره بود . او نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت : اى پيامبر خدا ! وقتى چشمم به او مى افتد ، اگر ترس از خداوند عز و جلنبود ، در صورتش تُف مى انداختم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : «آيا باغى را كه مَهر تو كرده است ، به او بر مى گردانى؟» . حبيبه گفت : آرى . پس پيامبر صلى الله عليه و آله در پىِ شوهرش فرستاد و حبيبه ، باغش را به او بر گرداند ، و پيامبر صلى الله عليه و آله ، آن دو را از هم جدا كرد . اين ، نخستين طلاق خُلعى بود كه در اسلام ، رخ داد .