انسان شناسى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٧
بدن انسان را كه مغز است و ماديگراها نسبت به آن توجه بيشترى نشان مىدهند، به وسيله عمل جرّاحى بردارند باز او را همان انسان قبلى مىدانيم و از حقيقت او چيزى كاسته نمىشود، اگر چه مقدارى از معلومات خود را به واسطه از بين رفتن ابزار از دست بدهد. در مورد ساير اعضاى بدن انسان نيز چنين است. «١»
از نظر علمى همه سلولهاى بدن انسان در طول هفت يا هشت سال بتدريج از كار افتاده، جاى خود را به سلولهاى جديد مىسپارند، حتى سلولهاى مغز اگر چه از نظر تعداد هميشه ثابتند، ليكن اين تبديل در آنها هم وجود دارد، ولى در عين حال با اين همه تغييرات، انسان امروز خود را همان انسان ده سال قبل مىداند و هرگز اين حقيقت را انكار نمىكند اگر چه در دادگاهى در مورد جرم ده سال قبل محاكمه شود. از اينجا ثابت مىشود كه حقيقت ديگرى در انسان غير از بدنش وجود دارد كه هميشه ثابت است و تغييرپذير نيست و آن همان روح است. «٢»
ما تمامى افعال و انفعالات گوناگون بدن را به خود نسبت داده، مىگوييم: من خوردم، با چشمم ديدم، با پايم رفتم، و با زبانم سخن گفتم، و با گوشم شنيدم و با مغزم انديشيدم. در تمام اين تعبيرات، افعال گوناگون راب ه يك واحد نسبت مىدهيم، اين واحد چيست؟ آيا خود اين اعضا با هم جهت واحدى دارند؟ بى شك مىدانيم كه كار هر يك از آنها به خود آنها مربوط است و كار هر عضوى را نمىتوان به عضو ديگرى واگذار كرد و يا نسبت داد، به وسيله گوش نمىتوان ديد، به وسيله زبان نمىتوان