ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠ - اشاره
ادبش، جدا نمىشود.
مسلمانان در وقت آشنايى با غرب، به هواى تجربه مدرنيته، تاريخ خودشان را ذيل تاريخ غربى تعريف كردند، خودشان را در آينه غربى ديدند؛ يعنى آينده خودشان را در غرب و تمدّن مدرن جستوجو كردند. آنها اين آرزو و هوس را در خود پرورش دادند كه دير يا زود به جايى كه غربيان رسيدند، برسند. به همين دليل، اين عبارت در ميانشان مشهور شد: «نبايد از قافله تمدّن عقب بيفتيم.»
لذا مسابقهاى در بين ساير اقوام غيرغربى، براى رسيدن به قافله تمدّن، يعنى مدرنيته و مدرنيزاسيون كردن همه چيز شروع شد.
اجازه دهيد اين عبارت را به يادگار بگذارم: مسلمانان در اين وهم افتادند كه مدرنيته، حاصل سير تحوّل و ديگرگونى حيات فرهنگى و تمدّنى حقيقى بشر در عرصه تاريخ، مرضىّ رضاى خداوند و امرى ناگزير و محتوم و رهنمون بشر به سوى كمالات حقيقى است. حتّى برخى گمان بردند، مدرنيته مقصود انبياى الهى و غايت تعريف شده اديان آسمانى است؛ بدين سبب همه تلاش خود را مصروف مشروعيت بخشيدن بدان و مستند ساختن فرامين و قوانين مدرنيته با كلام وحيانى ساختند.
مى دانم كه اين سخن به گوشها سنگين مىآيد: مدرنيته را شيطان كنار گوش انسان غربى زمزمه كرد.
\* اجازه دهيد با توجّه به موضوع مصاحبه، سؤال كنم: مهمترين خصيصه مدرنيته در حوزه مناسبات اجتماعى كدام است؟
بايد عرض كنم: جانمايه مدرنيته «برون فكنى» است؛ به دليل اقبال مدرنيته به دنيا. مدرنيته ذاتاً ادبار به آسمان دارد؛ يعنى به آسمان پشت كرده است. اين مسئله ذاتى آن است؛ نه اينكه اين پشت كردن برآن عارض شده باشد. مدرنيته ذاتاً متظاهر و برون فكن است و هركه در هر ساحت بدان مبتلا شود، متظاهر و برون فكن مىشود.
در مدرنيته، «غفلت از جان» موج مىزند و به عكس، «توجّه به جسم» درآن بارز است. اين امر هم ذاتىاش است؛ نه اينكه عرضىاش باشد. حسب همين ماجرا است كه در جهان مدرن، در حوزه فرهنگى و تمدّنى مغرب زمين، شما استتار غيب و ابتناى عالم بر عالم باطن را ناديده مىگيريد، در مقابل، ظهور و آشكارى پررنگ دنيا را مىبينيد.
هرچه ساحتهاى تو در توى مدرنيته را دربنورديد، عالم غيب، حقيقت، معنا و معنويت، بيشتر در استتار و پوشيدگى مىرود. در مقابل، دنيا و به عبارتى، جلوات نفس امّاره، بيشتر و بيشتر جلوه مىيابد. به عبارت ديگر در مدرنيته همه چيز بر مدار «نيستانگارى حق»، «قدرت» و «شهوت» مىچرخد. در آن، هواجس جلوه و قدرت، اصالت مىيابد و جسم مجال ميداندارى پيدا مىكند.
اساساً مدرنيته جانش غوغايى است، به همين دليل، در اين نظام در هم تنيده فكرى، فرهنگى و تمدّنى، هر انسانى كه وارد مىشود، به تدريج غوغايى مىشود. به آن سمت و سو مىرود: اقبال به زمين و ادبار به آسمان در او اتّفاق مىافتد و خود را دائر مدار هستى مىانگارد.
\* شما در جايى اشاره كرده بوديد كه ساكنان شرق هم در سير و سفر بلندشان، بر همان قطار غربى سوار شدند.
چنانكه عرض كردم، شرقىها و ساير اقوام غيرغربى، چون شيفته جهان مدرن شدند، سعى كردند بر قطار مدرنيته سوار شوند؛ قطارى كه با گذر از حدود چهارصد سال، ايستگاههاى بسيارى را پشت سر گذاشته بود. اين ماجرا به اين مىماند كه ساير اقوام در ايستگاه نوزده يا بيستم اين قطار با آن ملاقات كرده باشند؛ در حالىكه غربىها بعد