ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - ميلاد مسعود امام عصر (عج)
افتخار تولّد امام زمان (ع)
به قلم آقاى حيدر فتّاحى
سراج نبوّت و امامت كه از شمس حقيقت و خورشيد احديت استفاده و استفاضه نور مىنمود، پس از امامت حسن عسكرى (ع) در صبح نيمه شعبان از دنياى عنصرى و از عالم ناسوتى به كسوت حضرت صاحب الزّمان و مهدى موعود (عج) ظهور و بروز يافت و يگانه ملجأ و پناه مسلمانان گرديد تا موقعى كه وجود كفّار در روى زمين، چون غمام منحوس و غبارى كثيف اراده مىكنند كه فضا و محيط آسمان ايمان را تاريك و روى شمس ابديت را مستور نمايند، از حجاب و پرده خفا سرزده، دنيا را از وجود چنان ناپاكان، پاك و پاكيزه سازد.
جان و تنم اى دوست فداى تن و جانت؛ جان و تن من چه قدر و ارزشى دارد؟ جانهاى عالم فدايت و تنهاى عالميان نثار خاك راهت. اى قطب عالم امكان و اى نهايت آمال و آرزوى انس و جان! براى رسيدن به چون تو دوستى، از خود بيگانه شدن جا دارد و براى خدمت به چون تو، شاهى از سلطنت ماه تا ماهى چشم پوشيدن رجحان دارد.
«لايصل الكل من انقطع عن الكل؛ تو وارث علوم عقل كل هستى و به تو كسى مىرسد كه اساس دنيايى را تماماً چار تكبير گويد.» بايستى از هرچيز گسست تا به تو پيوست. اى امام زمان! و اى لنگر زمين و آسمان! دلهاى پاكان و نيكان به انتظار ظهورت خون گرديد و مردمك چشم طالبان، يعقوبصفت به راه اشتياقت سپيد شد.
چه وقت هست و چه موقعى هست كه از گريبان غيب سر بيرون آورده، دنياى تيره و تاريكى را كه سرتاسر آن را خدعه و تزوير، رنگ و نيرنگ فراگرفته با نور جمال خود روشن نموده، هركس را در جاى خود نشانى و هر خس را از درياى مروّتت برانى. اى حجّت بر حق! از اسم شريفت مىتوان به مقام رفيعت پىبرد.
چشم سر را بسته، روح را به وسيله نردبان فكر و سير معنوى به آسمانها عروج داده، عجايب منظرهاى مىنگرم و شگفت غلغلهاى به گوش دلم طنينانداز مىشود.
مناظر عرش از بال ملائك فرش و آفتاب جمال سيد المرسلين (ص) جاى شبهه و ترديدى براى منكرين باقى نگذارده. چه خبر است؟ نمىدانم!؟ تمام انبيا و اولياء پاكان و نيكان قنداقهاى را كه در مهد «مُتَّكِئِينَعَلى فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَى الْجَنَّتَيْنِ دانٍ» آرميده است دست به دست داده، به ميمنت مقدم اين مولود از دست ساقى كوثر شراب اطهار مىنوشند. «حورٌ مَقصوراتٌ فى الخِيام» براى زيارتش از خيام خود به مقام جلوس اين تازه مولود رهسپار مىگردند.
|
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر |
ما همچنان در اوّل وصف تو ماندهايم |