ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - وقتى كه دل، هيچ نگفت!
اى دل با تو مىگويم!
وقتى كه دل، هيچ نگفت!
گفتم: اى دل! قبول دارى مولاى تو، امام زمانِ تو و صاحب الزّمان است؟
گفت: بله؛ قبول دارم.
گفتم: ولى من قبول ندارم.
گفت: تو او را به مولايى قبول ندارى؟!
گفتم: اين نه! اين را كه تو مىگويى «قبول دارم»، قبول ندارم.
گفت: يعنى چه؟!
گفتم: هر شبانه روز چند ساعت است؟
گفت: ٢٤ ساعت.
گفتم: و چند دقيقه؟
گفت: خب، ٢٤ ضرب در ٦٠ دقيقه مىشود: ١٤٤٠ دقيقه؛ امّا اين سؤالات چه معنايى دارد؟ و چه ربطى به مطلب قبلى؟
گفتم: جواب بده تا بگويم! حالا بگو هر شبانهروز چند ثانيه است؟
گفت: باز هم كه دارى ادامه مىدهى! ١٤٤٠ را در ٦٠ ضرب كن، خب مىشود ٨٦٤٠٠ ثانيه؛ حالا كه چى؟
گفتم: اى دل! هر شبانه روز ٨٦٤٠٠ ثانيه است. مگر او صاحب اين زمانها و امام اين لحظهها نيست؟
(با قدرى تأمّل) گفت: خب، چرا.
گفتم: پس چرا حتّى چند ثانيه از اين زمان را هم به او اختصاص نمىدهى و به ياد او نيستى؟ تو در واقع با اين غفلت و بىتوجّهى دارى اعلام مىكنى كه «صاحبالزّمان» تو هستى؛ نه او؛ زيرا اگر واقعاً او صاحب زمان و امام زمان است، پس بايد اين زمان را به صاحبش بدهى و به ياد او باشى؛ امّا تو از اين ٨٦٤٠٠ ثانيه، حتّى يك ثانيه را نيز به او اختصاص نمىدهى!
و در اينجا بود كه دل سر به زير افكند و هيچ نگفت ...