ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - فراخوانى شياطين
فراخوانى شياطين
استاد اسماعيل شفيعى سروستانى
امام رضا (ع) فرمودند:
«اى عبدالعظيم! سلام مرا به دوستدارانم برسان و به آنان بگو: در دلهاى خويش راهى براى شيطان نگذارند ...»
برخلاف داستان و رمان، مطالعه نمايشنامه به دليل نحوه نگارش و سطربندىهايش، ساده نيست.
خواننده نمايشنامه، در حين مطالعه، ناگزير صحنهها و حوادث رفته بر قهرمانان و بازيگران را در ذهن خود مىسازد و صحنه به صحنه پيش مىرود.
در ميان نمايشنامههاى فراوانى كه خوانده يا شنيدهام، سرگذشت دردناك و غمگنانه دانشمند و استادى به نام دكتر فاستوس[١] برايم جالب و قابل توجّه بوده است. اين نمايشنامه را نويسندهاى انگليسى به نام كريستوفر مارلو[٢] در آخرين دهه از قرن شانزدهم ميلادى نوشته است.
دكتر فاستوس در حكمت، الهيّات و منطق، يگانه عصر خود است. پزشكى و حقوق را مىداند؛ امّا از اين برترى راضى و خشنود نيست؛ از اين رو، در پى ارضاى نفس سيرى ناپذير خويش، سر در پى سحر و جادوگرى مىگذارد و به همه معتقدات مذهبى پدران خود، پشت پا مىزند. درها را بر خود بسته و به علوم غريبه و اوراد و عزائم روى مىآورد. او در اين جستوجو و طلب، چنان پيش مىرود كه در لحظهاى موفّق مىشود به مدد سحر با شيطان رابطه برقرار كند.
فاستوس شيطانى به نام مفيستو فيليس[٣] را مىبيند كه پشت سر او ظاهر مىشود. او سعى مىكند مفيستو فيليس را در خدمت خود وارد سازد؛ امّا از آنجا كه او خود در خدمت شاهزاده شياطين، يعنى لوسيفر است، در خدمت فاستوس در نمىآيد و به دليل اصرار فاستوس با واسطه مفيستو فيليس، به عنوان واسط و پيامآور شاهزاده شياطين، پيماننامهاى خونين ميان فاستوس و شيطان به امضا درمىآيد.
مطابق اين عهدنامه، فاستوس به بيست و چهار سال زندگى و برخوردارى از كمكها و همراهىهاى مفيستو فيليس دست مىيابد و در مقابل، فاستوس مىپذيرد كه روح خود را در پايان موعد مقرّر تقديم كرده و در خدمت جهنّم درآيد.
شيطان طىّ اين مدّت به پارهاى از خواهشها و سؤالات فاستوس پاسخ مىگويد؛ امّا پس از هر بار برخوردارى، فاستوس يك مرتبه بيشتر به سياهى روح و دوزخ نزديك مىشود.
فاستوس بىاعتنا به تذكّرهاى فرشته خوبى كه هر از چندى نفس او را ملامت كرده و دعوت به توبه و بازگشت از حرص و تماميّتخواهى مىكند، در سياهى پيش مىرود و بدين ترتيب او در تنفّر تمام از محدوديتهاى دانش بشرى، بيست و چهار سال از زندگى را با طبيعتى گناهكار مىگذراند.
فاستوس گناه را با شهوت قدرت، تحسين، مكر و حيله در هم مىآميزد و سرمست از اين برخوردارىها، به ناگاه خود را در وضعيتى مىيابد كه ديگر مجال و توان گفتوگو از خداوند و مسيح را ندارد. ديرى نمىگذرد كه او به روزگارى سياه مىنشيند و به مرگى شوم و نكبتبار از دنيا مىرود. شاگردانش جسد او را مثله شده پيدا مىكنند؛ در حالى كه روحش به جهنّم رفته است.