ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٠ - مجادله با رسول الله
مجادله با رسول الله
عباس عزيزى
روزى رسول خدا (ص) در كنار كعبه نشسته بود كه جماعتى از سران قريش، من جمله وليد بن مغيره مخرومى، ابوالبخترى بن هشام، ابوجهل بن هشام، عاص بن وائل سهمى، عبدالله بن
ابى اميّه مخزومى و ديگران به گرد هم آمده بودند. رسول خدا (ص) نيز مشغول قرائت «قرآن» بر چند نفر از اصحابش بود. مشركان با خود گفتند:
مشكل محمّد جدّى شده و امر او بالا گرفته است؛ بياييد او را سؤال پيچ كرده، بر او احتجاج آوريم و سخنانش را باطل كنيم و او را نزد اصحابش خوار و بىارزش نماييم. شايد از گمراهى و تمرّد و طغيانش دست بردارد و اگر كار تمام شد كه هيچ، وگرنه با شمشير برنده بر او بتازيم.
ابوجهل گفت:
چه كسى مىتواند با او مجادله كند؟
عبدالله بن ابى اميّه مخزومى گفت:
من، آيا مرا همتايى نيك و مجادله كنندهاى كافى براى او نمىدانى؟
ابوجهل گفت: آرى!
پس! همگى نزد پيامبر (ص) آمدند و عبدالله بن ابى اميّه مخزومى شروع به سخن كرده و گفت:
اى محمّد! تو ادّعاى بزرگى اظهار مىكنى و سزاوار آن ربّ العالمين و خالق مخلوقات نيست كه چون تويى را كه بشرى چون مايى و از آنچه ما مىخوريم، مىخورى و در بازار راه مىروى، به رسالت برگزيند ... اگر تو پيامبر مىبودى همراه تو ملكى مىبود كه تو را تصديق مىكرد و ما او را مىديديم؛ بلكه اگر خدا مىخواست پيامبرى براى ما بفرستد، فرشتهاى را مبعوث مىكرد، نه بشرى چون خودمان را.
اى محمّد! تو سحر شدهاى بيش نبوده، پيامبر نيستى! ...
پيامبر (ص) در جواب فرمود:
«امّا اينكه گفتى: اگر پيامبر مىبودى، همراه تو ملكى مىبود كه تو را تصديق مىكرد و ما او را مىديديم و ... بايد گفت كه: فرشته را نمىتوان به ادراك آورد؛ چون او از جنس شما نيست و چيزى از آن آشكار نيست و اگر آن را مشاهده مىكرديد به اين وسيله كه بر قواى ديد شما افزوده مىگشت، باز مىگفتيد اين ملك نيست، بلكه بشر است؛ زيرا ملك فقط به صورت انسان كه بدان انس داريد، بر شما ظاهر مىشود تا سخن و خطاب و مرادش را دريابيد. در اين صورت، چگونه صدق گفتار و حقّانيت سخن او را خواهيد فهميد؟ بلكه خداوند بشرى را به رسالت برانگيخت و بر دستش معجزاتى ظاهر كرد كه طبايع بشر كه شما بر ضماير قلوبشان آگاهيد، از آوردن آن معجزات ناتوانند. پس به واسطه ناتوانى از آوردن آنچه كه او آورده، در مىيابيد كه آن، معجزه است و اين گواهى الهى بر صدق اوست. اگر ملكى شما را ظاهر و بر دست او معجزهاى آشكار مىگشت كه بشر از آوردنش عاجز مىبود، هيچگاه آن معجزه، نشانى از آن نبود كه همجنسانش از آوردن چنين عملى ناتوانند تا بتوان آن را معجزه دانست. آيا نمىبينيد كه پرواز پرندگان معجزه محسوب نمىشود؛ زيرا همه پرندگان پرواز مىكنند؟ ولى اگر انسانى چون پرنده پرواز كند، معجزه خواهد بود. پس خداوند عزّوجلّ از آن جهت كه پيامبرش را به گونهاى مبعوث فرمود تا حجّت بر شما تمام شود، امر را بر شما آسان كرده است؛ ولى شما امر دشوارى را مىطلبيد كه حجّتى در آن نيست.»
سپس فرمود:
«امّا آنكه گفتى: تو سحر شدهاى بيش نيستى، آيا من مسحورم و حال آنكه مىدانيد در صحّت تمييز و عقل بوده، برتر از شمايم؟! آيا از بدو تولّدم تا سنّ چهل سالگى، خويى پست و عملى كه حاكى از ذلّت باشد، يا دروغ و خيانت و خطابى در گفتار و سفاهتى در رأى من ديدهايد؟
آيا به گمان شما كسى مىتواند چنين مدّتى، با نيرو و قوّت خود معصوم باشد؟ يا اينكه تكيه او بر حول و قوّت خداوند بوده است ...».[١]
پىنوشتها:
[١]. رساله امامت، صص ٨٧- ٨٨.
منبع: داستانهاى عارفانه در آثار علّامه حسن زاده آملى، عبّاس عزيزى.