ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - كشيك چى
كشيكچى
سيد جمال الدين حجازى
هنوز چند قدمى با مسجد فاصله داشتيم كه ديديم جنازهاى را مىبرند. وضع تابوت و چند نفرى كه اطرافش بودند نشان مىداد ميّت از افراد سرشناس و مورد توجه نيست. بلكه از طبقه پايين و از اشخاص گمنام است، چون جنازهاش در نهايت سادگى همراه چند تن از باربرها و كشيكچىهاى بازار تشييع مىشد.
آنچه حيرتم را برانگيخت اين بود كه ديدم يكى از تجّار معروف اصفهان، با حال پريشان و چشم گريان پشت سر تابوت مىرود و مثل شخصى كه عزيزش را از دست داده، منقلب است و اشك مىريزد.
من او را مىشناختم، مردى بزرگوار و مورد اعتماد و از چهرههاى مؤمن و سرشناس بازار بود.
وقتى او را با اين حال افسرده و چشمان اشكبار در پى جنازه ديدم، سخت متحيّر شدم و با خود گفتم اگر اين ميّت از بستگان نزديك وى باشد كه چنين بىتابانه در مرگش زار مىزند و اشك تأثر مىافشاند، چرا جنازه را بىتشريفات و بدون اعلام قبلى اينطور بىاهميّت حركت دادهاند و تجّار بازار و ساير آشنايان نيامدهاند؟! و اگر ميّت با اين بزرگان عالى مقام بستگى و پيوندى ندارد، چرا در عزاى او چنين سر از پا نشناخته و ماتمزده، سرشك غم مىبارد و مثل مادر بچّه مرده گريه مىكند؟!
در اين فكر بودم و تعجّبزده مىنگريستم كه آن تاجر چشمش به من افتاد. وقتى مرا ديد جلو آمد و با صداى شكسته و آهنگ حزينى گفت: آقا به تشييع جنازه اولياى حق نمىآييد؟
سخن او چنان در قلبم تأثير گذاشت كه از مسجد رفتن و نماز جماعت منصرف گشتم و گويى بىاختيار به طرف جنازه كشيده شدم.
من با آن بازرگان محترم در تشييع جنازه شركت كردم و همراه باربرها و كشيكچىهايى كه تابوت را بر دوش داشتند، به سمت غسّالخانه حركت نمودم.
در آن روزگار غسّالخانه مهمّ اصفهان، در محلّى به نام سرچشمه پاقلعه قرار داشت كه اموات را براى غسل و كفن به آنجا مىبردند.
هنگامى كه به غسّالخانه رسيديم، من در گوشهاى نشستم و به فكر فرو رفتم. خيلى خسته شده بودم، راه درازى را پياده، در پى جنازه پيموده بودم. در آن حال به سرزنش خود پرداختم و در دل به خويشتن نهيب زدم كه چرا بدون جهت، نماز اوّل وقت با جماعت را در مسجد از دست دادى؟! چرا اين همه رنج و زحمت بر خود روا داشتى؟! چرا به خاطر يك جمله كه آن تاجر افسرده دل گفت، چنين بيهوده راه افتادى و دنبال تابوت دويدى و خويش را به مشقّت و سختى افكندى؟!
در اين انديشه بودم كه آن بازرگان نزد من آمد. كنارم نشست و گفت: از من نپرسيديد كه اين جنازه كيست؟
شتابزده پرسيدم: بگوييد اين ميّت كيست و شما او را از كجا مىشناسيد؟
گفت: داستان او داستان عجيبى است و آشنايى من با وى قصه شنيدنى و بهتانگيزى دارد.
من كه سخت در شگفت بودم و خيلى ميل داشتم ماجراى او را بدانم مشتاقانه پرسيدم: قضيه چيست؟
گفت: مىدانيد كه امسال براى حج و زيارت بيتالله عازم مكّه شده بودم.
جواب دادم: آرى، امّا حكايت شما با اين ميت چيست؟
گفت: آشنايى من با او از همين سفر حج پيدا شد و عظمت مقام او را كه به ظاهر يك فرد عادى و از كشيكچىهاى شهر است، در مسير مكّه دانستم.
سپس ماجراى آن مرد و آشنايى خود را با وى چنين شرح داد:
قافله به قصد حج از اصفهان حركت كرد. ابتدا وارد عراق شديم تا پس از زيارت امام حسين (ع) و ساير مشاهد مشرفه رهسپار حجاز شويم.
هنوز مسافتى تا كربلا مانده بود كه تمام پولها و وسايل سفر و اشياى مورد نيازم مورد دستبرد واقع شد و مفقود گرديد. هر چه جستجو كردم اثرى از آنها نيافتم. وقتى وارد كربلا شدم در موقعيت دشوارى قرار گرفتم. از يك سو شوق مكّه در دل داشتم و به آرزوى ديدار كعبه و قصد حج آمده بودم، از سوى ديگر ادامه سفر و انجام مناسك حج برايم امكان نداشت، چون همه هزينه سفر و اسباب مورد نيازم به سرقت رفته بود و در كربلا هم كسى را نمىشناختم كه از او پولى قرض كنم و توشه راه سازم.
خيلى متأثر شدم. در نهايت اندوه و افسردگى از اينكه تا اينجا آمدهام امّا ادامه سفر و زيارت بيتالله برايم ميسر نيست، در انديشه نشستم و سخت مضطرب گرديدم كه چه كنم و براى حل اين مشكل به كجا پناه ببرم؟
از كربلا به نجف رفتيم. شبى تنها از نجف خارج شدم و راه كوفه در پيش گرفتم تا مسجد كوفه را زيارت كنم.
تاريكى شب همه جا را پوشانده بود. من تنها و غمزده راهى بيابان شدم و همچنان در انديشه سرنوشت خويش بودم و پريشان حال و افسرده دل، سر به زير و نگران گام برمىداشتم كه ناگهان ديدم سوارى در كمال شكوه و بزرگى در برابرم پيدا شد. همه جا روشن گرديد. گويى يكباره نورباران شده بود. وقتى