ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - غم هجر
محبوب به شادمانى او شاد مىشود، با اندوه او غمگين مىگردد، مريضىاش محبوب را بيمار مىكند، هرگاه دست به دعا بردارد، محبوب آمين مىگويد و آن زمان كه سكوت كند، محبوب، برايش و به جايش دعا مىكند و او سر از پاى نشناسد و قالب تهى نكند؟
آرى بلاى جانسوز عصر ما غفلت است، غيبت نيست.
«و غيبته منّا.»
او غايب نيست، پرده بر چشمهاى ماست.
چه كس صادقانه دست به دعا برآورده است، مخلصانه امام خويش را طلب كرده است و پاسخ نگرفته است؟
برخى امام را طلب مىكنند و ديگران را هم. اينان تا آن زمان كه چشم به ابواب چند گانه دارند، دستشان به دامان امام نمىرسد.
بعضى امام را طلب مىكنند اما نه به خاطر امام كه براى وصول به حاجات خويش.
مىبينى كه امام را صدا مىكند- با تضرعى جانسوز و جگرخراش- اما آنچه مىطلبد، ديدار حياتبخش امام نيست، حل مشكلات و وصول به حاجات خويش است. اين سخن نه بدان معناست كه در تلاطم مشكلات، به سراغ امام نبايد رفت و قضاى حوائح و استجابت دعا و رفع موانع را از او نبايد خواست. بلكه به عكس، همه چيز از نزول باران، تا شفاى بيماران را از امام بايد طلب كرد كه تقدير و مشيت همه چيز در عالم به دست اوست و هيچ كار، بىاشارت مژگان او به سرانجام نمىرسد.
سخن اين است كه شوق ديدار امام چيزى است و عريضه و عرضه حاجات دنيوى، چيز ديگر.
سخن اين است كه ساقى اين بارگاه، به ظرفيت و جام همت مهمان مىنگرد، محبوب، به ظرفيت دل محب نگاه مىكند. «إنّ هذه القلوب اوعيةٌ و خيرها اوعاها.»
يكى به هواى بهشت در مصيبت حسين (ع) اشك مىريزد.
يكى در مجلس حسين (ع)، بر مصيبت خويش مىگريد.
و يكى را معرفت حسين و معرفت به مصيبت حسين (ع) مىگرياند.
هركس به قدر جام معرفت خويش، از دستهاى امام نوش مىكند.
امام دست نيافتنى نيست، دستهاى ما بسته است.
امام در پرده غيبت نيست، پرده بر چشمهاى ماست.
و آنچه ما را از زيارت امام محروم مىكند، غيبت امام نيست، غفلت ماست.
غم هجر
|
دلم ز هجر تو اى يار خوبرو خون است |
نپرسى از من مسكين كه حال تو چون است |
|
|
شبم ز هجر تو روز است و روز همچون شام |
ز دوريت غم و دردم هماره افزون است |
|
|
بيا به كلبه بيمار خويش از سر مهر |
كه از فراق تو حالش بسى دگرگون است |
|
|
به من ببين كه ز هجران روى دلجويت |
ز چشمم اشك روان همچو شطّ جيحون است |
|
|
ايا امين خدا اى كه زير رايت تو |
مسيح و آدم و نوح و كليم و هارون است |
|
|
طفيل هستى تو جن و انس و حور و ملك |
سپهر و مهر و مه و كوه و دشت و هامون است |
|
|
خوشا به دور تو و عصر و عهد و دولت تو |
كه حكم، حكم خداوند و عدل و قانون است |
|
|
مباش لطفى صافى ز عاقبت نوميد |
به جان دوست كه احوال، نيك و ميمون است |