ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١٨ - غرب و معضل بريدگى انسان
ساخت، آن را كوك كرد و به حال خود رها نمود. اين سؤال مطرح مىشود كه او عالم را به كى سپرد؟ پاسخ آن فيلسوفان اين است: به دست نخستزادگان و فرزندان خاصّ خودش. امروز و فرداى عالم به دست اينهاست و خدا الآن استراحت مىكند. در نظر داشته باشيم كه مرور هر روزه اين مطالب، از واجبات دينى يهوديان است.
مسيحيت نيز بريده از مبدأ است. الآن بيش از دو هزار سايت اينترنتى و صدها شبكه تلويزيونى به زبان فارسى و حتى به لهجههاى زيباى لرى يا يزدى در حال فعّاليت هستند و مسيحيت، عشق، محبت خدا و صفا و صميميت را تبليغ مىكنند. بنده متخصص اين رشتهام و به تعداد شما[١] در واتيكان، كشيشها، شاگرد بنده هستند. در كلاسهاى درس، مشكل ما اين است كه بايد به آنها توضيح بدهيم كه چطور از مبدأ بريدهاند و به خداى مردهاى عقيده دارند. اگر يهودىها عقيده دارند كه خدايشان به آسمان، يا هر جاى ديگرى كه آنها مىگويند رفته است، ولى به هرحال كارى دارد و بىكار نيست، اما در مسيحيت آنقدر آموزههاى عقيدتى پيچيده است كه در عصر مدرن و پسامدرن يا فرامدرن كه در آن زندگى مىكنيم، دانشمندان عالم به اينجا رسيدهاند كه اصلًا با خدا قطع رابطه كنند، بلكه حتى خدا را مرده و بىمعنى در نظر گرفتهاند.
مسيحيت و اعتقاد به خداى مرده (!)
دو واژه بسيار مهم داريم كه در ايران چندان مورد كنكاش علمى قرار نگرفته است: «مدرن» و «فرامدرن.» ما مىگوييم فرا مدرن، نه پسامدرن؛ چون پس از پستمدرن، پُست پُست مدرن مىشود امّا فرامدرن شامل تمام پساهايى است كه بعداً خواهد آمد. مدرنيته در واقع محصول يك قرن نبود و در يك قرن دوام و جريان نداشت بلكه در قرنهاى مختلف ادامه يافت. در قرون مدرن خداوند مرد؛ يعنى در ابتدا انسانها تلاش كردند با او رابطه برقرار نموده، زندگى كنند تا پاسخى براى مشكلات حل نشده خودشان در زندگى بيابند. اما از آنجا كه مشكلات لاينحلّ آنها برمبناى آموزههاى دينى الهياتى مسيحى حل نشد و خدا هيچ نقشى در جارى زندگى و بستر حيات آنها بازى نكرد، به ناچار گفتند خدا مرده است. يكى از اولين افرادى كه اين موضوع را در آلمان و اروپا مطرح كرد فيلسوف معروف، «نيچه» است. نيچه مىگويد كه، خدا مرد و ما او را كشتيم و كليساها مقابر خداوندند. الآن مسيحىها تلاش مىكنند بگويند كه ما در مرگ خدا نقشى نداشتيم، ما قاتلان خدا نيستيم. واقعيت اين است كه آنها پيش از اين، خودشان خدا را كشته بودند. خداى آنها پسر (=مسيح) بود. حتماً مىدانيد خدا براى نجات انسان چارهاى نداشت و مىبايست مصلوب بشود، زجر بكشد، بميرد و دفن شود تا كفاره گناهان انسان شود؛ يعنى آنها اين خدا را يك بار كشتند. از همينرو خداكشى براى آنها خيلى عادى شده بود. متألّهان و معتقدان مسيحى، اوّلين قاتلان خدا بودند و فيلسوفان مسيحى دومين قاتلان او. هرچند در قرون مدرن، خدا دچار مرگ فلسفى، دينى، الهياتى، عرفانى و اخلاقى شد، ولى باز انسان مىتوانست تصور كند خدا چيست. كسى بوده، مرده و از بين رفته است. به هر صورت خداى مرده بهتر از خداى بىمعنى بود. در عصر فرامدرن به اينجا رسيدند كه اصلًا خدا نمرده است بلكه ما نمىفهميم خدا يعنى چه. «راسل» بحثى را با كاپيلستون داشته كه در مجموعه آثارش و نيز «تاريخ فلسفه» كاپيلستون آمده است. در آنجا راسل مىگويد: «من نمىفهمم اصلًا خدا چيست و از چه سؤال مىكنى؟» اين فرآيند از آن زمان شروع شد؛ لذا مسيحيت امروز، مسيحيت خدا مرده است و به مبدأ و خداوند متعالى ربطى ندارد. درباره معاد هم همين وضع را دارد.
غرب و معضل بريدگى انسان
در اين فضا، دينى مىتواند دين آينده باشد كه در بستر زمان و جارى زندگى انسانها ايفاى نقش كند؛ امروز ما را پوشش بدهد، دست ما را بگيرد و ما را از افسردگى و مشكلات روانى نجات دهد. دينى كه آموزههاى عقلپذير ارائه داده، بايد داراى معنويتى در اوج و در عين حال عقلانيتى بسيار بالا باشد و تصويرى بسيار روشن از آينده ارائه بدهد.
امروز يكى از راحتترين كارها در غرب، خودكشى است.