ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - فرج صالحان
فرج صالحان
آيتالله سيد مرتضى نجومى
اشاره:
بسيارند مردان و زنانى كه در ميانه درد و رنج و ابتلا، آنگاه كه احساس مىكردند ديگر روزنه اميدى نيست دست نياز و توسل به سوى ائمه معصومين (ع) دراز كردهاند و نياز خود را برآوردهاند. آثار مكتوب مانده از بزرگان نيز از قول آن برگزيدگان الهى راههاى متعددى را براى عرض حاجات و برآورده شدن خواستههاى بندگان فراروى آنان قرار دادهاند.
آنچه پيش روى شماست حكايت يكى از كسانى است كه با توسل به ائمه معصومين (ع) و به لطف حضرت صاحبالامر (ع) از رنج و گرفتارى نجات يافته است.
شب پنجم محرم سال ١٤١٨ ق. ساعت يازده شب تلفن زنگ زد. پسرم گوشى را برداشت، گفت: شما را از مسجد آيتالله انگجى مىخواهند، گوشى را برداشتم، از ستاد نيمه شعبان آن مسجد مبارك فرمودند، حاج آقا امسال براى نيمه شعبان ما را فراموش نكنيد، عرض كردم: خيلى كار دارم و نمىرسم و نمىدانم چه بنويسم چون بحمدالله و المنّه، نسبت به ساحت مقدس حضرت مهدى (ع) همه چيز را به طور كامل نوشتهاند و سليقه بنده نوشتن مطلبى نو است كه تكرار نوشتههاى گذشته نباشد. تا فرداى آن شب فكر مىكردم براى اين عزيزان چه چيزى تقديم كنم. فردا جهت استراحت ساعتى خوابيدم. در خواب به من گفتند قضيه ابن صالحان، را براى آنها بنويس. من بسيار خوشحال شدم زيرا نماز فرج، قضيه منصوربن صالحان را گنجى از گنجهاى حضرت حق متعال و حضرت مهدى (ع) مىدانم و لذا تصميم گرفتم همان قضيه را تقديم حضور عزيزان كنم.
اين حكايت و معجزه را شيخ ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبرى در كتاب «دلائلالامامة» خود نقل مىفرمايد.[١] مرحوم علامه مجلسى هم در دو جاى كتاب «بحارالانوار» از «دلائلالامامة» نقل فرمودهاند[٢] و مرحوم آقا شيخ محمود عراقى در كتاب «دارالسلام» خود در باب معجزات حضرت مهدى معجزه چهل و چهارم نقل نموده است.[٣] همينطورمرحوم آقاى حاج شيخ علىاكبر نهاوندى در كتاب «العقبرى» نقل فرموده است.[٤]
اينك نقل داستان، به ترجمه از كتاب شريف و گرانقدر «دلائلالامامة» شيخ ابىجعفر طبرى:
حكايت كرد مرا ابوجعفر محمدبن هارونبن موسى تلّعكبرى كه گفت، خبر داد مرا ابوالحسين بن ابى البغل كاتب كه كارى را از جانب ابى منصوربن صالحان، بر عهده گرفتم. تصادفاً بين من و او جرياناتى پيش آمد كه موجب شد خود را از او پنهان كنم. او مرا سخت ترسانيده، به جستجوى من برآمد. من هم از او پنهان و ترسان بودم تا پس از مدتى عزم كردم و پنهان به مقابر قريش و مرقد منور حضرت موسى كاظم (ع) رفته، شب جمعهاى را در آنجا به عبادت و شب زندهدارى و دعا و مسألت بگذرانم، شايد خداوند فرجى عنايت فرمايد.
تصادفاً شبى سخت طوفانى و باد و باران بود. از ابن جعفر متصدى آن حرم شريف تقاضا نمودم درها را بسته و آن مكان مقدس را خلوت نگاه دارد تا به دلخواه خود به دعا و مسألت از درگاه بارى تعالى مشغول باشم و آنانكه از ايشان ايمن نبوده و از ديدنشان ترسانم بر من داخل نشوند و او چنين نموده، درها را قفل كرد و شب به نيمه كشيد اتفاقاً باد و باران هم مانع از رفت و آمد مردم گشت و من با دلآسودگى مشغول دعا و زيارت و نماز بودم. در اين هنگام ناگهان صداى پايى را از سمت مولاى خود موسىبن جعفر (ع) شنيدم، ديدم مردى زيارت مىكند و سلام بر آدم و پيامبران اولوالعزم فرمود. بعد ائمه را يك يك نام برد تا به صاحبالزمان (ع) رسيد و ايشان را ذكر نفرمود. من از اين سلام تعجب نمودم. پيش خود چنين گمان كردم كه شايد فراموش كرده يا عارف به آن امام نيست. يا اين خود مذهبى براى اين مرد است. چون از زيارت فارغ گشت دو ركعت نماز گزارد سپس رو به مرقد شريف حضرت ابىجعفر جواد (ع) نمود. مثل همان