ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - كشيك چى
جمال دلآرا و چهره پر فروغش را نگريستم، اوصاف و نشانههايى را كه براى امام زمان، حضرت صاحبالامر (ع) بيان شده، در آن بزرگوار مشاهده نمودم.
آنگاه نزديك من ايستادند و فرمودند: «چرا اينطور افسرده حالى؟»
عرض كردم: مسافرم، خستگى راه سفر دارم.
فرمودند: «اگر سببى غير از اين دارد بگو.»
چون ديدم آن بزرگوار اصرار دارند كه سرگذشتم را شرح دهم، ماجراى خود را بيان كردم و سبب ناراحتى و تأثرم را عرضه داشتم.
در اين هنگام شخصى را به نام «هالو» صدا زندند. بىدرنگ مردى نمدپوش در لباس كشيكچىها پيدا شد. من يادم آمد در بازار اصفهان نيز يكى از كشيكچىها كه اطراف حجرهام رفت و آمد داشت، اسمشهالو بود. وقتى آن شخص جلو آمد و به دقت در وى نگريستم، متوجه شدم همان هالوى اصفهان خودمان است كه مدتها است او را مىشناسم.
حضرت رو به او نموده، فرمودند: «اسباب سرقت شدهاش را به او برسان و او را به مكّه ببر و بازگردان.»
آقا اين جمله را فرمودند و رفتند. سپس آن شخص با من قرار گذاشت كه ساعت معينى از شب در محلّ خاصّى حاضر شوم تا وسايل گمشدهام را تحويل دهد.
در وقت قرار به وعدهگاه آمدم. او نيز حاضر شد و اسباب و كيسه پولها را كه به سرقت رفته بود، به دستم داد و گفت: درست ببين، قفل آن را باز كن و آنچه را داشتى به دقت بنگر تا بدانى كه صحيح و سالم تحويل گرفتهاى.
من به بررسى وسايل و شمارش پولها پرداختم. همه آنها سالم و درست بود و هيچ كم و كاستى نداشت. آنگاه زمان و مكان ديگرى را تعيين كرد و گفت: اكنون برو و اين اثاث را به كسى بسپار و موقع مقرر، در ميعادگاه حاضر باش تا تو را به مكّه برسانم.
زمان وعده فرا رسيد و من در محل قرار حضور يافتم. وى نيز آمد و گفت: پشت سرم حركت كن. او به راه افتاد و من در پىاش قدم برداشتم، امّا هنوز بيش از چند گام نرفته بودم كه ناگهان خود را در مكّه يافتم.
در مكّه از من جدا شد و هنگام خداحافظى، مكانى را تعيين نمود و گفت: بعد از اعمال و مناسك حج به آنجا بيا تو را برگردانم، امّا اهل قافله و دوستانت را كه ديدى پرده از اين راز بر ندار و اسرارمان را فاش نساز، فقط به آنها بگو همراه شخصى از راهى نزديكتر آمدم.
بعد از مناسك حج در محلى كه قرار گذاشته بوديم حاضر شدم، او نيز به سراغم آمد و به همان كيفيت سابق با طىالارض مرا به كربلا برگرداند. عجيب اين است كه گر چه در موقع رفتن و برگشتن با من صحبتهايى داشت و به نرمى و ملايمت سخن مىگفت، ولى هرگاه خواستم بپرسم آيا شما همان هالوى اصفهان ما هستيد يا نه؟ عظمت و هيبتش مانع مىشد و بيمى در دلم مىافتاد كه از طرح اين پرسش عاجز مىماندم.
هنگامى كه خواست از من جدا شود گفت: آيا بر تو حقّ دوستى و محبّت دارم؟
جواب دادم: بله، شما درباره من نهايت لطف و مرحمت را ابراز نموديد.
گفت: از تو خواستهاى دارم كه اميدوارم هر زمان وقتش رسيد انجام دهى. اين جمله را گفت و با من وداع كرد و رفت.
روزها سپرى شد و ايامى گذشت، سفر ما با تمام خاطرات معجزنما و بهتانگيزش به پايان رسيد و سرانجام وارد اصفهان شديم.
پس از استراحت كوتاهى، ديد و بازديدها شروع شد. نخستين روزى كه به حجره رفتم نيز جمعى به ديدارم آمدند، در اين موقع ديدم همان شخص عالى مقام و صاحب كرامت وارد شد. امّا همين كه خواستم به احترامش برخيزم و به خاطر عظمتى كه از او مشاهده كرده بودم تجليل و اكرامش نمايم، با اشاره ممانعت كرد و دستور داد چيزى اظهار نكنم و كسى را از سرّش آگاه نسازم. بعد يكسره به قهوهخانه رفت، در رديف ديگران نشست و مانند ساير كشيكچىها قليانى كشيد و چاى خورد.
وقتى خواست برود نزد من آمد و آهسته زير گوشم گفت: فلان روز دو ساعت قبل از ظهر مرگم فرامىرسد و از دنيا خواهم رفت، تو در همان ساعت بيا و كفن و دفنم را به عهده بگير. ضمناً داخل صندوقى كه در منزل دارم هشت تومان پول همراه كفنم هست، كفن را بردار و آن هشت تومان را براى غسل و دفنم خرج كن.
اين سخن را گفت و رفت. من شگفتزده بر جاى ماندم و تأثرى آميخته با حيرت در جانم فرو ريخت. روزى را كه او تعيين كرده و از مرگش خبر داده بود همين امروز است. دو ساعت به ظهر مانده، در بازار به محل مقرر رفتم و ديدم جان به جان آفرين تسليم كرده و از دنيا رفته است. چند تا از كشيكچىها اطرافش جمع شده بودند. به خانهاش رفتم و صندوقى را كه نشانى داده بود گشودم، ديدم كفنى با هشت تومان پول در آن نهاده شده، آنها را برداشتم و همانگونه كه وصيت كرده بود به انجام كارهايش پرداختم. اكنون هم جنازهاش را تشييع كردم و براى دفنش مهيا شدهام. حال به نظر شما چنين شخصيتى از اولياء الله نيست؟! آيا مرگ او اندوه و تأثر ندارد و نبايد در عزايش اشك ماتم ريخت و سرشك حسرت باريد؟!
در اين قضيه كه مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى از عالم نامى مرحوم آقا جمالالدين اصفهانى نقل كرده و در كتاب «عبقرى الحسان» ثبت نموده، نكات مهم و ارزشمندى وجود دارد كه هر يك درسى روشنگر و پيامى بيدارگر و مشعلى فروزان فرا راه زندگى انسانها است.
پىنوشتها:
١. كشىكچى به معناى مراقب و نگهبان است و سابقاً كسانى را كه به كار حفاظت از خانهها و مراقبت از بازار و مغازهاى شهر مشغول بودند، كشى كچى مىگفتند.
٢. برخى از معانى كلمه هالو عبارتند از: ساده دل، سليم، بىخبر و خوشباور، از اين رو شخص سليمالنفس و ساده دل راهالو مىگويند. (فرهنگ معين، ج ٤، ص ٥٠٩).