ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٢ - داستان موعود
نگرانى از بابت متهم شدن به وابستگى به انجمنى معروف به انجمن حجّتيه هم وجود داشت و اين ماجرا مىتوانست در تأسيس و راه اندازى مؤسسه تأثيرات سوئى داشته باشد و شايد از همين جهت ما تا مدّتهاى دراز بايد انگشت اشاره، كنايهها ترديدهايى را كه درباره موعود و كارهاى موعود به وجود مىآمد، تحمّل مىكرديم. امّا من مسئله را براى خود حل كرده بودم، مىگفتم اگر جامعه ما بعد از آن همه حضور و قلم و قدم زدن، قادر به تشخيص جايگاه و سوگيرى ما در موعود نيست، همان بهتر كه با اين سوء ظن بماند و اگر هم قادر به درك باشد، كه دغدغه و نگرانى وجود ندارد. از اينها مهمتر اينكه همه توجّه و توكّل ما به وجود امام عصر (ع) بود و اطمينانى كه حاصل آمده بود.
مشكل جدّى و بعدى ما كسب امتيازهاى قانونى بود كه اين موضوع هم با عنايت خداوند و امام زمان (ع) حل شد. اگر بخواهم وارد جزييّات اين مبحث بشوم مطالب جالب و شنيدنى زيادى وجود دارد كه نيازمند وقت كافى است. فقط به همين مقدار بسنده مىكنم كه در طى مراحل ادارى و قانونى، من بارها و بارها دست عنايت امام زمان (ع) را ديدم.
به ياد دارم روزى براى تكميل مدارك و پرونده به يكى از شعب نيروى انتظامى رفته بودم تا برگه اعلام عدم سوء پيشينه را بگيرم. به من گفته بودند اگر طى ده روز اين مدرك را بياوريد ما مىتوانيم در اوّلين جلسه تصميمگيرى موضوع تأسيس مؤسسه موعود را مطرح كنيم. امّا وقت مراجعه به اداره تشخيص هويّت به من گفتند، پاسخ شما حدّاقل پانزده روز بعد آماده مىشود. در همان زمان نگران و متأثّر شدم و نمىدانستم كه چه بايد كرد؟ در همين حال در راهروى اداره تشخيص هويّت قدم مىزدم كه آقايى آمد و به پشت شانه من زد. برگشتم و با او سلام و عليك كردم. پرسيد شما اينجا كارى داريد؟ گفتم: بله آمدهام براى گرفتن برگه عدم سوء پيشينه و چون زادگاهم شيراز است، گفتهاند، پانزده روز طول مىكشد. بىهيچ گفتوگو مداركم را گرفت و گفت: شما همين جا بمان تا من برگردم. رفت و برگشت و گفت شما چند دقيقه در اتاق من بنشينيد تا با هم صحبت كنيم. او مرا به صرف چاى دعوت كرد. حدود بيست دقيقه بعد يكى از خدمتگزاران همان اداره در زد و وارد شد. همان جا متوجّه شدم كه او درجه سرهنگى دارد و در آن اداره مشغول به كار است. به اين ترتيب، بدون آنكه كار ما به درازا بكشد، در كوتاهترين زمان ممكن، برگه مزبور آماده شد. بعداً از او علّت كمكش را از او پرسيدم، گفت: من در اتاقم نشسته بودم و مشغول كار بودم. ناگهان به دلم افتاد كه از اتاقم بيرون بيايم و بىآنكه شما را بشناسم، آمدم سراغ شما. در مراحل راه اندازى مؤسسه، مواردى از اين قبيل بسيار اتّفاق افتاده است.
بعد از آن، مشكل جدّى ما مشكلات مالى بود. در آن زمان من جز يك فولكس قورباغهاى مدل ٦٧ ميلادى، كه با آن رفت و آمد مىكردم، نداشتم و در آپارتمانى ٦٥ مترى و اجارهاى در خيابان استاد معين تهران زندگى مىكردم لازم است به اين نكته اشاره كنم كه در تجربههاى قبل از تأسيس موعود همه امكاناتم را از دست داده بودم. وقتى متوجّه شدم حتّى قادر به تدارك يك اتاق اجارهاى هم نيستم، براى طلب و تقاضا راهى جمكران شدم. يكى دو روز بعد يكى از دوستان بسيار قديمى- حاج اسماعيل وفايى- را بعد از پانزده سال ديدم. او خوابى ديده بود. از من پرسيد چه مىكنى و وقتى در جوابش هدفم را از راهاندازى مؤسسهاى درباره امام زمان (ع) گفتم، خوابش را تعريف كرد و گفت اگر كمكى از دستش بر آيد حاضر است مرا كمك كند. به او گفتم من به دنبال اتاقى هستم كه در آن يك دستگاه ميز و صندلى بگذارم و كار را شروع كنم. او گفت مبلغى پول از كسى طلبكارم و مىتوانم به جاى آن پول خانهاش را براى مدّتى از او اجاره كنم. ساختمان را ديدم. ساختمان بسيار وسيعى بود كه در آن زمان بيش از يك يا دو اتاقش به كار ما نمىآمد، چون هنوز كار شروع نشده بود و ابزار و ادوات زيادى نداشتيم. با عنايت امام زمان (ع) چيزى نگذشت كه ظرف مدّت كوتاهى ميز و صندلى و فايل و ديگر ابزار و ادوات تهيه شد و امروز هم بعد از پانزده سال همچنان از آن وسايل استفاده مىكنيم. خاطرات بسيار زيادى در اين باره وجود دارد.