حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى - الهى قمشهاى، مهدى - الصفحة ٢٧ - نامه دوم
|
چه غم ما را كه اندر بر نباشد شربت و شكّر |
كه كام ما بود شيرين همى ز آيات قرآنى |
|
بسيار تقدير و تمجيد كرد و با چه شوق شعف بنده را نگاه مىكرد و به اشعارم گوش مىداد. تا اينكه گفتم:
|
چه غم ما را ز بىگلدانى و گلهاى رنگارنگ |
بود زهر الربيع سيّد و انوار نعمانى |
|
|
چه غم ما را كه دوريم از ديار و دوستان خويش |
الهى اوستادى باشد و آقاى شعرانى |
|
خوشحال شد و خنده فرمود و گفت: آقاى شعرانى را خوب در قافيه آوردى. تا اين كه بيت آخر را خواندم:
|
حسن خواهد ز لطف بىشمار ايزد بىچون |
دل پاكى منزّه باشد از اوهام شيطانى |
|
بسيار خوشش آمد و فرمود: احسنت.
به قدرى مجذوب اين غزل شد كه چون جمعى به زيارتش آمدند به بنده امر فرمود كه آن غزل را براى آقايان بخوان، اين بنده از اوّل تا آخر غزل را كه چند بيت آن در اينجا آورده شد خواندم.
اشعارش را با چه عنايتى برايم مىخواند، و روى بزرگوارى و آقايى خود گاهى از بنده نظر مىخواست.
در سنوات اخير چند بار در قم تشريف آوردند و اين بنده چند شبى افتخار خدمتشان را داشتم، هر شب به اين بنده مىفرمود:
اشعار خودتان را بخوانيد، بنده عذر مىآوردم كه در برابر جنابعالى و اشعار عرشى شما كه مصاديق إنّ من الشّعر لحكمة و إنّ من البيان لسحرا است چه بگويم و چه بخوانم و به محضر مبارك شما به قول شيخ اجلّ سعدى:
«اگر در سياقت سخن دليرى كنم شوخى كرده باشم و بضاعت مزجات به حضرت عزيز آورده كه شبه در بازار جوهريان جوى نيرزد، و چراغ پيش آفتاب پرتوى ندهد و مناره بلند در دامنه كوه الوند پست نمايد».