حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى - الهى قمشهاى، مهدى - الصفحة ٤١ - كلمه ٢ - قال أمير المؤمنين
كلمه ١- قال أمير المؤمنين ٧: من عرف اللّه سبحانه توحّد و من عرف نفسه تجرّد و من عرف الدّنيا تزهّد و من عرف النّاس تفرّد.
[١]
ترجمه: كسى كه خدا را شناخت موحّد شود، و هركه خود را شناخت مجرّد از امور دنيوى گردد، و هركه دنيا را شناخت در او زهد ورزد و اعراض كند.
شرح: يعنى هركس خدا را شناخت به يكتائى و يگانگى او معترف شود و موحّد حقيقى گردد و موحّد حقيقى تمام توجّه و شوق و عشق و وله او به خداست و هرحاجت از خدا خواهد بلكه حاجتى جز خدا ندارد.
يا آنكه خدا را شناخت مىداند خدا موجود واحد بسيط تامّ كامل غنى بالذّات و فوق التّمام و فوق نامتناهى است و اگر او را شريك باشد مركّب شود از ما به الاشتراك و ما به الامتياز و مركّب مسبوق و محتاج به اجزاست و شئ محتاج، خداى غنى الذّات نيست. پس معرفت خدا لازمهاش توحيد او در علم و عمل است، و هركه خود را شناخت مجرّد از همه چيز شود و تنها به تكميل ذات خود پردازد، و هركه دنيا را شناخت از دنيا رو بگرداند و در او زهد ورزد، و هركه مردم را شناخت عزلت از خلق گزيند.
كلمه ٢- قال أمير المؤمنين ٧: ينبغى لمن عرف اللّه سبحانه أن لا يخلو قلبه من رجائه و خوفه.[٢]
[١] - غرر و درر آمدى، ط نجف، ص ٢٦٧، س ١ و ٢؛ و ط صيدا، ص ١٩٥، س ٢ و ٣؛ شرح آقا جمال خوانسارى، ط ١، ج ٥، ص ١٧٢ و ١٧٣. شمارههاى: ٧٨٢٩ تا ٧٨٣٢ و لكن جملههاى اين كلمه در نسخههاى ياد شده چهار كلمه مستقل بدون حروف واو عاطفه، بدين صورتاند:« من عرف اللّه توحّد. من عرف نفسه تجرّد. من عرف الدّنيا تزهّد. من عرف النّاس تفرّد» و نسخه خطى غرر و درر مذكور در ديباچه نيز به همين گونه است كه گفتهايم و نقل كردهايم. و چنانكه اشاره شده است، آقا جمال هرجمله را به عنوان يك كلمه مستقل ترجمه و شرح كرده است. خلاصه اين كه چهار كلمهاند كه به صورت يك كلمه در آمدند، و سه تا حرف عاطفه دخيلاند نه اصيل. و ترجمه كلمه اخير در شرح آمده است.
[٢] - غرر و درر آمدى، ط صيدا، ص ٢٦٤، س ٩؛ و ط نجف، ص ٣٥٥، س ٥. صورت روايت در اين دو نسخه بدين صورت است:« ينبغى لمن عرف اللّه سبحانه ان لا يخلو قلبه من رجائه و خوفه طرفة عين».
و در شرح آقا جمال چنان است كه استاد الهى رضوان اللّه عليه انتخاب فرموده است.( شرح آقا جمال، ط ١، ج ٦، ص ٤٤١، س ١، ش ١٠٩٢٦)
قوله:« موحّد چه ...» شعر از باب هشتم گلستان سعدى و در آخر آن باب است كه آخر گلستان است. و لكن جناب استاد الهى روحي فداه آن را بدين صورت نقل فرموده است:« موحد چو زر ريزى اندر برش/ چو شمشير هندى ...» ولى پا با سر برابر است، و زر و مال در پاى كسى ريختن مثل سائر هرسخنور است، و روش سخن گويا است كه جاى« چه» است نه« چو»، و شايد از چاپ تحريف روى آورده است.