حكمت عملى يا اخلاق مرتضوى - الهى قمشهاى، مهدى - الصفحة ١٦ - نامه اول
ضعف اعصاب مبتلا شده بود و هنوز هم گرفتار اين بيمارى است بطورى كه پيرتر از پدرش شده است، مرحوم الهى او را تسلّى مىداد كه فرزندم در خرق اين سفينه مصلحتى است و داستان خضر و موسى عليهما السّلام و خرق سفينه را كه در سوره كهف قرآن كريم آمده است برايش بازگو مىفرمود.
وقتى يكى از اساتيد بزرگوارم متّع اللّه المسلمين بطول بقائه به اين بنده مىفرمود كه به آمل نرو ضايع مىشوى، مرحوم الهى فرمود: برو كه اگر امثال شما حمايت دين را به عهده نگيرند مبادا ....
مقامات و مناصب عاريت دنيوى كه اگر فرضا آنها را وفا و ثبات و دوام باشد تا لب گور بيش نيست، در چشم توحيد او ارزش پشيزى نداشت، و مىفرمود:
|
جهان كشور من خدا شاه من |
نداند جز اين قلب آگاه من |
|
در همه مدتى كه با او حشر داشتم فقط يكبار سخنى به ظاهر تلخ و ناگوار و در معنى بسيار بسيار شيرين و گوارا به اين بنده فرمود. و واقعهاش اينكه:
يكى از شركاى درس در مجلس درس آن بزرگوار آهسته به من گفت: من اشكالى بر اين مطلب دارم. اين بنده رو به جناب آقاى الهى كرده است و عرض نمود كه جناب آقا! اين آقا اشكالى دارد، در جواب به بنده فرموده است: مگر شما زبان آقا هستيد؟ چقدر اين جمله ادبم كرد و برايم كار رسيد كه هنوز حلقه گوشم مىباشد. رحمة اللّه تعالى عليه.
|
عقل دشنامم دهد من راضيم |
چونكه فيضى بخشد از فياضيم |
|
وقتى در جلسه درس كف پايش را بوسيدم و خودش در ابتدا توجّه نداشت، بنده در كنارش دوزانو نشسته بودم و ايشان چهارزانو لذا توفيق بوسيدن كف پايش را يافتم، بعد از بوسيدنم ناراحت شد و با من مواجه شد و فرمود:
آقا چرا اينطور مىكنى؟ عرض كردم آقا حقّ شما بر من بسيار عظيم است نمىدانم چه كنم مگر به اين تقبيل دلم تشفّى يابد و آرام گيرد، و خودم را لايق نمىبينم كه دست مبارك شما را ببوسم. و چون بدن مباركش را به خاك مىسپرديم پاهايش را اين بنده در بغل گرفته بود و به ياد آن شب افتادم كه كف پايش را بوسيدم خواستم در كنار تربتش تجديد عهد كنم ولى حضور مردم مانعم