حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ٣٩٨ - فايده ثانيه در بيان سؤال و ضغطه و ثواب و عقاب قبر است
ايشان بكنند چنانچه حقتعالى فرموده است فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ تا آخر آيه يعنى پس چگونه خواهد بود حال مردم در وقتى كه بياوريم از هر امتى گواهى را و بياوريم تو را گواه بر گواهان در آن روز خواهند خواست و آرزو خواهند كرد آنها كه ايمان نياورده و كافر شدهاند و نافرمانى رسول كردهاند در اطاعت اوصياء و در ساير امور كه كاش با زمين يكسان و هموار ميشدند و كتمان نكنند در آن روز سخنى را از خدا يا كتمان نميكردند سخنى از خدا در دنيا و شاذان بن جبرئيل در فضايل و غير آن روايت كردهاند كه چون فاطمه بنت اسد مادر حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بعالم اعلى ارتحال نمود حضرت امير عليه السّلام گريان بخدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد حضرت فرمود چرا مىگريى خدا هرگز ديدههاى تو را گريان نگرداند گفت والدهام فوت شده است حضرت گفت بلكه والده من فوت شده است و اولاد خود را گرسنه ميداشت و مرا سير ميكرد و اولاد خود را ژوليده مو مىگذاشت و مرا روغن ميماليد و اللّه كه در خانه ابو طالب يك درخت خرما بود سبقت ميكرد در بامداد و از براى من ميچيد و از پسر عمان من پنهان ميكرد از براى من پس حضرت برخاست و متوجه تجهيز او شد و پيراهن مبارك خود را داد كه او را كفن كنند و در حالت تشييع جنازه او قدم را آهسته مىگذاشت و بتأنى ميرفت پا برهنه و در نماز او هفتاد تكبير گفت و در قبر او خوابيد و بعد از آن بدست كريم خود او را در لحد خوابانيد و شهادت تلقين او كرد چون قبرش را پر كردند و مردم خواستند كه برگردند سه مرتبه فرمود پسر تو نه جعفر و نه عقيل پسر تو على بن ابى طالب عليه السّلام چون برگشتند مردم گفتند يا رسول اللّه در اين جنازه كارى چند كردى كه در جنازههاى ديگر نكردى فرمود بتأنى رفتن من از براى كثرت و ازدحام ملائكه بود و هفتاد تكبير گفتن از براى آن بود كه هفتاد صف از ملائكه بر او نماز كردند و اما آنكه بر لحدش خوابيدم از براى آن بود كه در حال حيات او ضغطه قبر را ذكر كردم گفت وا ضعفا پس در لحدش خوابيدم كه زمين او را نفشارد و اما آنكه كفن كردم او را به پيراهن خود از براى آن بود كه روزى در حال حيات او قيامت را ذكر كردم و گفتم مردم عريان محشور خواهند شد گفت وا سوأتاه او را به پيراهن خود كفن كردم كه او پوشيده محشور گردد و اما آنكه گفتم باو ابنك ابنك براى آن بود كه دو ملك آمدند و از او سؤال كردند از پروردگارش گفت خدا پروردگار من است و گفتند كيست پيغمبر تو گفت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيغمبر من است گفتند كيست امام تو و ولى تو شرم كرد آنكه بگويد على عليه السّلام فرزند من پس باو گفتم بگو فرزند تو على بن أبي طالب عليه السّلام پس خدا ديده او را باين روشن كرد.
مؤلف گويد كه اين حديث دلالت ميكند بر آنكه از امامت امام پيش از زمان