دانشنامه امام حسن علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٥١ - نصیحت فرزند جهت یاری برادر
نصیحت فرزند جهت یاری برادر
در جریان صحرای سوزان کربلا و شهادت اصحاب و یاران باوفای امام حسین
صلوات الله و سلامه علیه، حضرت قاسم - فرزند امام حسن مجتبی علیه السلام -
نیز حضور داشت و چندین مرتبه از عموی خود تقاضای رزم کرد؛ ولی حضرت
نپذیرفت.
حضرت قاسم که نوجوان بود، بسیار افسرده و غمگین در گوشه ای
نشست و گریه کرد، که چرا همه یاران به فیض سعادت و شهادت می رسند ولی او
محروم مانده است، که ناگاه به یاد نوشته ای افتاد که پدرش امام حسن مجتبی
علیه السلام بر بازویش بسته و فرموده بود:
هرگاه بسیار غمگین شدی، آن را باز کن و بخوان و به آنچه در آن نوشته شده است عمل نما.
با خود گفت: سال ها از عمر من گذشته است؛ و هرگز این چنین ناراحت و غمگین نشده ام، پس نوشته را از بازوی خود گشود و آن را خواند:
فرزندم،
قاسم! تو را سفارش می کنم، هرگاه در کربلا دیدی که دشمنان، اطراف عمویت
حسین علیه السلام را محاصره کرده و قصدِ جان او را دارند، لحظه ای درنگ
مکن؛ و با دشمنان خدا و دشمنان رسولش جهاد کن و از ایثارِ جان خویش دریغ
مکن.
اگر عمویت به تو اجازه رفتن به میدان رزم ندهد، التماس و اصرار کن
تا رضایت و اجازه او را به دست آوری و سعادت و خوشبختی همیشگی را برای خود
تأمین کنی.
حضرت قاسم پس از خواندن نامه، سریع از جای خود برخاست و
شتابان به سوی عموی مظلومش - امام حسین علیه السلام - آمد و با حالت گریه،
آن نوشته را تقدیم عمویش کرد.
چون امام حسین علیه السلام گریه ملتمسانه
برادرزاده و نوشته برادر خویش را مشاهده نمود، گریست و سپس نفس عمیقی کشید
و فرمود: برادرزاده ام، قاسم! این سفارش پدرت را می پذیرم؛ و آن گاه او را
نزد عون - پسر عمّه اش - و حضرت اباالفضل العبّاس - عمویش - برد.
و سپس از خواهرش زینب پیراهنی تمیز گرفت و بر اندام قاسم پوشاند و عمامه ای بر سرش بست؛ و بعد از آن او را روانه میدان نمود.
حضرت
قاسم نزد فرمانده لشگر عمر سعد رفت؛ و فرمود: آیا از غضب و سخط خداوند نمی
ترسی که با عمویم حسین علیه السلام این چنین جنگ و کارزار می کنی؟!
و آیا از رسول خدا شرم و حیا نمی کنی؟!
عمر سعد ملعون گفت: مطیع امر یزید گردید تا از شما دست برداریم.
حضرت قاسم فرمود: خداوند تو را بدبخت نماید، تو چگونه مدّعی اسلام هستی در حالی که با آل رسول جنگ می کنی!.
و
چون به لشگر حمله کرد و عدّه ای را به هلاکت رسانید، اطراف وی را محاصره
کردند؛ و هرکس به نوعی ضربه ای از تیر، شمشیر و سنگ بر آن نوجوان عزیز وارد
ساخت که در نهایت به فیض شهادت نائل آمد.[١] .
(١) منتخب طریحی: ص ٣٧٢، مدینة المعاجز: ج ٣، ص ٣٦٧، ح ٩٣١.