دانشنامه امام حسن علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٩٣ - شروط صلح
شروط صلح
طبری میگوید:
امام حسن علیهالسلام پراکندگی مردم را که دید، پیکی
نزد معاویه فرستاد تا صلح کند. معاویه، عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن
سمره را نزد او فرستاد. آنان در مدائن، نزد او آمدند، و آنچه میخواست،
دادند و با او مصالحه کردند که از بیت المال کوفه، برای هزینهی آن اموری
که شرط کرده بود، ٥٠٠٠٠٠٠ درهم دریافت کند. سپس در میان عراقیان ایستاد و
فرمود:ای اهل عراق! من از ٣ گناه شما چشم میپوشم:کشتن پدرم، زخمی ساختنم، و
چپاول اموالم. [١] .
ابناعثم میگوید:
سپس حسن بن علی
علیهالسلام، عبدالله بن نوفل - خواهرزاده معاویه - را خواست و به او
فرمود:نزد معاویه برو و از جانب من، به او بگو:تو اگر جان، مال، فرزندان و
زنان مردم را امان دهی، با تو بیعت میکنم و گرنه بیعت نمیکنم.
عبدالله
بن نوفل نزد معاویه رفت و سخنان حسن علیهالسلام را به او گفت. معاویه
گفت:هر چه دوست داری، بخواه. عبدالله بن نوفل گفت:حسن علیهالسلام به من
دستور داد که شروطی با تو ببندم. معاویه گفت:چه شروطی؟ عبدالله بن نوفل
گفت:حسن علیهالسلام این امر را به تو وامیگذارد، به شرط این که او پس از
تو، به حکومت برسد و در هر سال، ٥٠٠٠٠٠٠ درهم از بیت المال داشته باشد، و
مالیات «دارابجرد» فارس به او برسد و همهی مردم از یک دیگر در امان باشند.
معاویه گفت:قبول کردم. و برگ سفیدی را خواست و بر آن گلی نهاد، و با
انگشتر خود بر آن مهر زد و گفت:این کاغذ سفید را بگیر و نزد او ببر و به او
بگو:هر چه میخواهد و دوست دارد، در آن بنویسد، و اصحاب خود را بر آن شاهد
گیرد، و این، مهر و اقرار من است.
عبدالله بن نوفل آن را برداشت و نزد
حسن علیهالسلام رفت. گروهی از یاران معاویه که از بزرگان قریش بودند، از
جمله:عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن سمره و برخی از بزرگان شام، همراه او
بودند. آنان آمدند و سلام کردند و گفتند:ابامحمد! معاویه همهی خواستههای
تو را برآورد. هر چه میخواهی، بنویس. حسن علیهالسلام فرمود:هیچ رغبتی به
خلافت پس از او ندارم. اگر آن را میخواستم، اکنون واگذار نمیکردم. اما آن
اموال، معاویه حق ندارد که اموال مسلمانان را به من بدهد. غیر از اینها
را بنویس. این، نامهی صلح است. [٢] .
ابنأعثم میگوید:
سپس حسن
بن علی علیهالسلام کاتب خود را خواست و نوشت:این، آن شروطی است که حسن بن
علی علیهالسلام بنابر آنها، با معاویة بن ابیسفیان صلح کرد:
با او
صلح کرد به این شرط که در برابر واگذاری ولایت امیرمؤمنان، در میان مردم،
طبق کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و روش خلفای صالح، عمل کند؛
کسی را پس از خود به ولایت عهدی نگمارد، بلکه اختیار را به شورای مسلمانان
واگذارد؛ مردم در هر جای زمین خدا که هستند - شام،عراق، حجاز و... - در
امان باشند؛ جانها، مالها، زنها و فرزندهای اصحاب و شیعیان علی
علیهالسلام در امان باشند؛ و در این مورد، عهد و پیمان خدا و وفای به آنچه
از بندگانش گرفته، بر ذمهی معاویه است؛ و در پنهان و آشکار، برای حسن بن
علی علیهالسلام، و هیچ یک از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله بلا و
تباهی نخواهد و در افقی از آفاق زمین، احدی از ایشان را نترساند.
بر این شروط، عبدالله بن نوفل، عمر بن ابیسلمه و... گواهی دادند.
سپس
حسن علیهالسلام این نامه را به پیکهای خود معاویه برای او فرستاد تا بر
او، به مضامین آن، گواه باشند. این خبر که به قیس بن سعد رسید، به اصحاب
خود گفت:اینک یکی از این دو را برگزینید:جنگ بدون امام، یا بیعت برای
گمراهی. گفتند:برای ما، بیعت از خونریزی آسانتر است. قیس بن سعد
باقیماندهی سپاه خود را ندا داد و به عراق برگرداند. او این اشعار را
میخواند:
مرا از دیار مسکن، به این دیار درماندگی آورد که امام حق تسلیم شد.
از زمانی که این خبر را شنیدم، پیوسته سرگردانم و با خشوع دل و پیجویانه، دیدهبان ستارگانم.
سپس قیس بن سعد به کوفه رفت. حسن بن علی علیهالسلام نیز آن جا بود. [٣] .
طبرسی میگوید:
معاویه
دربارهی صلح و سازش، نامهای به حسن علیهالسلام نوشت و آن را همراه
نامههای [تسلیم] اصحاب وی به معاویه، برای او فرستاد. حسن علیهالسلام پس
از آن که شروط فراوانی برای صلح قرار داد، آن را پذیرفت. از جملهی شروط
این بود:معاویه ناسزاگویی به امیرمؤمنان، به ویژه در قنوت نماز، را ترک
کند؛ شیعیان او را امان دهد؛ به هیچ یک از آنان بدی نرساند و حق هر صاحب
حقی را به او برساند. [٤] .
ابنأعثم میگوید:
معاویه با سپاه خود
به راه افتاد تا به کوفه رسید و در قصرالاماره فرود آمد. سپس پیکی نزد حسن
بن علی علیهالسلام فرستاد و پیغام داد:ابامحمد! بیا بیعت کن. و حسن بن علی
علیهالسلام پیغام نزد معاویه فرستاد:به شرطی با تو بیعت میکنم که همهی
مردم [از شرت] در امان باشند. معاویه گفت:همه در امانند جز قیس بن سعد، او
نزد من امان ندارد. حسن علیهالسلام پیغام فرستاد:بیعت نمیکنم مگر آن که
همه را امان دهی. معاویه پذیرفت و حسن علیهالسلام آمد و بیعت کرد.
معاویه
پیکی نزد حسین بن علی علیهالسلام فرستاد و از او خواست تا بیعت کند. حسین
علیهالسلام نپذیرفت. حسن علیهالسلام فرمود:معاویه! حسین علیهالسلام را
مجبور نکن، که او هرگز بیعت نمیکند تا این که کشته شود، و کشته نمیشود تا
این که خاندانش کشته شوند و خاندانش کشته نمیشوند، تا این که شیعیانش
کشته گردند، و شیعیانش کشته نمیشوند تا این که شامیان نابود گردند. معاویه
از حسین علیهالسلام دست کشید و مجبورش نکرد.
سپس معاویه پیکی نزد قیس
بن سعد فرستاد و از او خواست تا بیعت کند. او نیز نپذیرفت. حسن
علیهالسلام او را خواست و به او دستور داد بیعت کند. او گفت:ای فرزند رسول
خدا! بیعت تو در گردن من است. سوگند به خدا! هرگز آن را برندارم تا تو آن
را برداری. حسن علیهالسلام فرمود:از بیعت من آزادی. بیعت کن که من نیز
بیعت کردم. پس قیس نیز بیعت کرد. معاویه گفت:قیس! برایم ناگوار است که مردم
نزد من باشند، و تو زنده باشی. قیس گفت:معاویه! سوگند به خدا! برای من نیز
تلخ است که ولایت مسلمانان به تو رسد، و من زنده باشم. [٥] .
شیخ طوسی رحمه الله با سند خود از ذریح نقل کرده است:
امام
صادق علیهالسلام فرمود:قیس بن سعد بن عبادهی انصاری - که فرماندهی سپاه
امام بود - نزد معاویه رفت؛ معاویه به او گفت:بیعت کن! او به حسن
علیهالسلام نگریست و عرض کرد:ابامحمد! آیا بیعت کردی؟ معاویه گفت:چرا [از
مخالفت] دست برنمیداری؟ سوگند به خدا! تو را میکشم. قیس گفت:هر چه
میخواهی بکن. سوگند به خدا! اگر بخواهی [نیز] کم میآوری. او همچون شتر،
تنومند بود، و ریشی کمپشت داشت. حسن علیهالسلام به سوی قیس برخاست و
فرمود:قیس! بیعت کن. قیس بیعت کرد. [٦] .
(١) تاریخ طبری ١٦٥:٣.
(٢) الفتوح ٣ و ٢٩٢:٤.
(٣) الفتوح ٣ و ٢٩٣:٤.
(٤) اعلام الوری ٤٠٣:١.
(٥) الفتوح ٣ و ٢٩٤:٤.
(٦) اختیار معرفة الرجال ٣٢٦:١.