دانشنامه امام حسن علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٥٢ - لباسش را به عمویش عقیل داد
لباسش را به عمویش عقیل داد
شیخ طوسی رحمه الله با سند خود از عبدالصمد نقل کرده است که او گفت:
به
امام صادق علیهالسلام عرض کردم:ای اباعبدالله! حدیث عقیل را برای ما بیان
فرما. آن حضرت فرمود:عقیل به کوفه، نزد شما آمد. علی علیهالسلام - در
حالی که پیراهنی بلند به تن داشت - در صحن مسجد نشسته بود. عقیل از او
درخواستی کرد. آن حضرت فرمود:مینویسم تا از ینبع [١] [مالی] به تو بدهند.
عقیل عرض کرد:آیا غیر از این چیزی نیست؟ آن حضرت فرمود:نه. در این هنگام،
حسن علیهالسلام آمد و علی علیهالسلام به او فرمود:برای عمویت دو جامه
بخر. حسن علیهالسلام دو جامه خرید. عقیل گفت:فرزند برادرم! این چیست؟
فرمود:این [از نوع] لباس امیرمؤمنان علیهالسلام است! سپس عقیل جلو آمد و
نزد علی علیهالسلام نشست. عقیل دست خود را به این دو جامه میزد و [خطاب
به خود] میگفت:أبایزید! [٢] چه لباس نرمی! امیرمؤمنان فرمود:حسن جان! به
عمویت کمک کن. حسن علیهالسلام عرض کرد:به خدا سوگند! هیچ پولی ندارم. علی
علیهالسلام فرمود:پس بگو یکی از لباسهایت را برایش بیاورند. حسن
علیهالسلام یکی از لباسهای خود را به عقیل داد. سپس حضرت علیهالسلام (به
محمد حنفیه) فرمود:محمد! به عموی خود کمک کن. محمد عرض کرد:به خدا سوگند!
پولی ندارم. علی علیهالسلام فرمود:پس یکی از لباسهای خود را به او بده...
عقیل گفت:ای امیرمؤمنان! اجازه بده نزد معاویه بروم. فرمود:آزادی. پس
عقیل به سوی معاویه رهسپار شد. خبر آن به معاویه رسید. معاویه [به اطرافیان
خود] گفت:به چابکترین مرکبهای خود سوار شوید و از زیباترین لباسهای خود
بپوشید؛ زیرا عقیل به سوی شما میآید. معاویه تخت خود را بیرون زد و چون
عقیل نزد او آمد، گفت:ای ابایزید! خوش آمدی! به چه منظور دور افتادهای؟
عقیل گفت:طلب دنیا از جاهایی که امیدش میرود. معاویه گفت:کامیاب شدهای و
درست آمدهای. دستور دادم ١٠٠٠٠٠ (درهم یا دینار) به تو بدهند. معاویه
١٠٠٠٠٠ (درهم یا دینار) به او داد.
سپس گفت:نظرت دربارهی سپاهی که
دیدی؛ سپاه من و سپاه علی، چیست؟ عقیل گفت:در جمع بگویم یا تنها؟ معاویه
گفت:نه، در میان جمع بگو. عقیل گفت:بر سپاه علی گذر کردم و از آنان شبی چون
شب پیامبر صلی الله علیه و آله و روزی چون روز پیامبر صلی الله علیه و آله
دیدم؛ جز آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله در میانشان نبود. بر سپاه تو
گذر کردم و با اولین کسی که روبهرو شدم، ابوالاعور [٣] و گروهی از
منافقان و تبعید شدگان رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؛ جز آن که
ابوسفیان در میانشان نبود.
معاویه سکوت کرد، تا این که مردم رفتند و
گفت:ابایزید! تو با من چکار کردی؟! عقیل گفت:مگر من به تو نگفتم:در میان
مردم بگویم یا تنهایی، و تو نخواستی؟! معاویه گفت:پس اینک از دشمنم [چیزی
بگو و غصهی دلم]بهبود بخش. عقیل گفت:این، بماند تا وقت رفتن.
چون روز
بعد فرارسید، عقیل کیسهها و بار و بنهی خود را بست و به سوی معاویه
رهسپار شد. معاویه اطرافیان خود را جمع کرده بود. عقیل چون نزد او رسید،
گفت:ای معاویه! در جانب راست تو چه کسی است؟ معاویه گفت:عمرو بن عاص. عقیل
خود را به خنده زد و گفت:همهی قریش میدانند که هیچ کس بهتر از پدر او
بزهای قریش را نمیشمرد. سپس پرسید:این کیست؟ معاویه گفت:ابوموسی. باز خود
را به خنده زد و گفت:همهی قریش در مدینه میدانند که در آن جا، زنی
خوشبوتر از یقهی پیراهن مادر او نبود.
معاویه گفت:ابایزید! از من بگو.
عقیل گفت:حمامه را میشناسی؟! سپس به راه افتاد (و رفت)، در دل معاویه
آشوبی افتاد، (با خود) گفت:مادری از مادرانم را نمیشناسم؟! پس دو نفر از
نسب شناسان شامی را خواست و گفت:از یکی از مادرانم که نامش «حمامه» است و
من او را نمیشناسم، خبر دهید. آنان گفتند:تو را به خدا! امروز از ما این
را مخواه. معاویه گفت:بگویید وگرنه گردنتان را میزنم. شما درامانید. آنان
گفتند:حمامه، جدهی هفتم ابوسفیان است که زناکار بود و در خانهی خود از
دنیا رفت.
امام صادق علیهالسلام فرمود:عقیل از نسب شناسترین مردم بود. [٤] .
(١) امیرمؤمنان علیهالسلام در ینبع، املاک و چشمههایی داشت که همه را (در راه خدا) وقف نموده بود. (معارف و معاریف، ج ١٠، ص ٦١٩.(.
[٢] أبایزید - چنان که از ذیل داستان پیداست - کنیهی عقیل است.
[٣] ابوالاعور از مشرکانی بود که در جنگ احد، علیه سپاه اسلام جنگید. او از دوستان آل ابوسفیان و از دشمنان حضرت علی علیهالسلام بود. (معارف و معاریف، ج ١، ص ٣٢٩ (.
[٤] امالی:٧٢٣ ح ١٥٢٤.