دانشنامه امام حسن علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٢٧ - در آخرین لحظات، در فکر هدایت
در آخرین لحظات، در فکر هدایت
عمرو بن اسحاق که یکی از اصحاب حضرت ابومحمّد امام حسن مجتبی صلوات الله و سلامه علیه می باشد، حکایت می کند:
روزی من به همراه یکی از دوستانم جهت عیادت آن حضرت به محضر شریف ایشان شرفیاب گشتیم.
و چون اندک زمانی نشستیم، جویای حال و احوال آن امام مظلوم علیه السلام شدیم، که حضرت به من خطاب نمود و فرمود:
یا ابن اسحاق! آنچه نیاز داری سؤال کن؟
عرض کردم: یاابن رسول الله! حال شما مساعد نیست، هرگاه نقاهت شما برطرف شد و سلامتی خود را باز یافتی مسائل خود را مطرح می نمائیم.
در
همین موقع حضرت از جای خود برخاست و جهت رفع حاجت از اتاق خارج گشت و پس
از گذشت لحظاتی که مراجعت نمود؛ فرمود: پیش از آن که مرا از دست بدهی، آنچه
می خواهی سؤال کن.
گفتم: ان شاء الله پس از آن که عافیت و سلامتی خود را باز یافتی، اگر سؤالی داشتم به عرض عالی می رسانم.
در
این هنگام حضرت فرمود: دشمنان چندین مرتبه مرا زهر خورانیده اند؛ لیکن این
بار به جهت شدّت زهر جگرم متلاشی شده است و دیگر مرا گریزی از مرگ نیست.
عمرو
بن اسحاق گوید: ناگاه حال حضرت وخیم گشت؛ و لخته های خون قی و استفراغ می
نمود؛ و من دیگر نتوانستم بنشینم، لذا مرخّص شدم تا آن حضرت اندکی بیارامد.
فردای آن روز دوباره جهت ملاقات و دیدار به حضور آن امام مظلوم شرفیاب
شدم؛ و دیدم که حضرت سخت به خود می پیچد و می نالد و حسین علیه السلام بر
بالین بسترش غمگین و افسرده حال نشسته بود و اظهار داشت: برادرم! چه کسی با
تو چنین کرد؟
امام حسن مجتبی سلام الله علیه با سختی لب به سخن گشود؛ و در جواب فرمود: آیا می خواهی از قاتل من انتقام بگیری و قصاصش کنی؟
برادرش حسین علیه السلام، پاسخ داد: بلی.
امام
مجتبی سلام الله علیه فرمود: خداوند متعال از همه خلایق قوی تر و عالم تر
است؛ و من دوست ندارم که به خاطر من، شخصی کشته گردد و خونی بر زمین ریخته
شود.[١] .
(١) مدینة المعاجز: ج ٣، ص ٣٧٥، ح ٩٣٤، کشف الغمّة: ج ١، ص ٥٨٤.