دانشنامه امام حسن علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٥ - بردباری امام حسن (ع)
بردباری امام حسن (ع)
خوارزمی میگوید:
مردی از شامیان گفت:پس از صفین، وارد مدینه شدم.
نگاهم به مردی که در آن جا حضور داشت، افتاد و پرسیدم:او کیست؟ گفتند:حسن
بن علی علیهالسلام. من نسبت به علی علیهالسلام، از این که چنین فرزندی
دارد، رشک بردم و به آن مرد گفتم:تو فرزند ابوطالبی؟ فرمود:من فرزند فرزند
او هستم. من شروع کردم به او و پدرش ناسزا گفتن! و او چیزی نمیگفت. ناسزا
گفتن من که تمام شد، نزد من آمد و فرمود:گویا غریبی؟ گویا حاجتی داری؟ اگر
از ما کمک بخواهی، کمکت میکنیم؛ اگر از ما درخواستی داری، برمیآوریم؛ اگر
از ما راهنمایی بخواهی، راهنماییات میکنیم؛ اگر از ما بخواهی بارت را
برداریم، برمیداریم.
مرد شامی گفت:من در حالی از او دور شدم که نزدم،
کسی از او محبوبتر، بر روی زمین نبود. پس از آن، در کار خودم و کار او،
نیندیشیدم مگر آن که خود را خوار و پست یافتم. [١] .
ابنشهرآشوب میگوید:
از
موارد بردباری امام حسن علیهالسلام، این است که مبرد و ابنعایشه نقل
کردهاند:یکی از شامیان، امام حسن علیهالسلام را که سواره بود دید، و شروع
کرد به ناسزاگویی. حسن علیهالسلام چیزی نگفت. ناسزاگویی او که تمام شد،
حسن علیهالسلام نزد او رفت و با خندهرویی، سلام کرد و فرمود:ای پیرمرد!
گویا غریبی؛ شاید به اشتباه افتاده باشی؛ اگر از ما بخواهی، تو را
میبخشیم؛ اگر از ما درخواستی کنی، به تو میبخشیم؛ اگر از ما راهنمایی
بخواهی، راهنماییات میکنیم؛ اگر از ما بخواهی بارت را برداریم، کمکت
میکنیم؛ اگر گرسنهای، سیرت میکنیم؛ اگر برهنهای، پوشاکت دهیم؛ اگر
نیازمندی، بینیازت کنیم؛ اگر رانده شدهای، پناهت دهیم؛ اگر نیازی داری،
آن را برآورده کنیم. اگر نزد ما بیایی و تا وقت رفتن، میهمان ما باشی،
برایت بهتر خواهد بود؛ زیرا ما جای فراخ، آبروی بسیار و مال فراوان داریم.
مرد
شامی این سخنان را که شنید، گریست و گفت:شهادت میدهم که تو جانشین خدا در
زمینی، خدا داناتر است که رسالت خود را کجا قرار دهد. تو و پدرت،
مبغوضترین خلق خدا نزد من بودید. اینک تو بهترین خلق خدا نزد من هستی. مرد
شامی بار سفر خود را به منزل حسن علیهالسلام برد و میهمان او بود؛ تا این
که [از مدینه] رفت. او [پس از آن] از دوستان اهل بیت علیهمالسلام گردید.
[٢] .
اربلی از ابنعایشه نقل کرده است:
مردی شامی به مدینه آمد، و
مردی را دید که سوار استری زیبا است. مرد شامی میگوید:زیباتر از او ندیده
بودم، قلبم به او گرایش یافت، پرسیدم:او کیست؟ گفتند:حسن بن علی بن
ابیطالب علیهالسلام. من از این که علی علیهالسلام چنین فرزندی داشته
باشد، دلم پر از خشم و حسد شد. نزد او رفتم و گفتم:تو فرزند علی بن
ابیطالبی؟ فرمود:من فرزند او هستم. گفتم:تو فرزند چنین و چنان کسی. او و
پدرش را ناسزا گفتم. وی چیزی نگفت و من شرمندهاش شدم. سخنم که تمام شد، با
خندهرویی فرمود:گمان میکنم غریبی، اهل شامی؟ گفتم:آری. فرمود:با من بیا!
اگر نیاز به منزل داری، در اختیارت میگذارم. اگر نیاز مالی داری، نیازت
را برطرف میسازم. اگر تقاضایی داری، کمکت میکنم. من خجالت کشیدم و از
بزرگواری [و] اخلاق او، در شگفت شدم. و [به شام] برگشتم؛ در حالی که هیچ
کسی را چون او، دوست نداشتم. [٣] .
(١) مقتل الخوارزمی:١٣١.
(٢) المناقب ١٩:٤.
(٣) کشف الغمة ٥٦١:١.