شيعه در اسلام - ط جديد - علامه طباطبایی - الصفحة ١٠٢
خود و جهان را مىيابد؛ يعنى شك ندارد كه (او هست و چيزهاى ديگرى جز اوهست) و تا انسان انسان است اين درك وعلم در او هست و هيچگونه ترديد بر نمىدارد و تغيير نمىپذيريد.
اين واقعيت و هستى كه انسان در برابر سوفسطى و شكاك اثبات مىكند ثابت است و هرگز بطلان نمىپذيرد؛ يعنى سخن سوفسطى و شكاك كه در حقيقت نفى واقعيت مىكند هرگز و هيچگاه درست نيست پس جهان هستى واقعيت ثابتى در بر دارد.
ولى هر يك از اين پديدههاى واقعيتدار كه در جهان مىبينيم دير يا زود واقعيت را از دست مىدهد و نابود مىشود و از اينجا روشن مىشود كه جهان مشهود و اجزاى آن خودشان عين واقعيت (كه بطلانپذير نيست) نيستند بلكه به واقعيتى ثابت تكيه داده با آن واقعيت، واقعيتدار مىشوند و به واسطه آن داراى هستى مىگردند و تا با آن ارتباط و اتصال دارند با هستى آن هستند و همينكه از آن بريدند نابود مىشوند. [١] ما اين واقعيت ثابت بطلانناپذير را (واجب الوجود) خدا مىناميم.
نظرى ديگر از راه ارتباط انسان و جهان
راهى كه در فصل گذشته براى اثبات وجود خدا پيموده شد، راهى است بسيار ساده و روشن كه انسان با نهاد خدادادى خود آن را مىپيمايد و هيچگونه پيچ و خم ندارد ولى بيشتر مردم به واسطه اشتغال مداوم كه به ماديات دارند و استغراقى كه در لذايذ محسوسه پيدا كردهاند رجوع به نهاد خدادادى و فطرت ساده و بىآلايش برايشان بسيار سخت و سنگين مىباشد.
[١] . در كتاب خدا (ابراهيم، آيه ١٠) به اين برهان اشاره كرده مىفرمايد: «قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؛ آيا مىشود در خدا شك كرد خدايى كه آسمانها و زمين را بهوجود آورده- عدم را شكافته و آسمانها و زمين را پديدار ساخته است