ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥١٨ - رواياتى در ذيل برخى جملات آيات راجع به ذو القرنين
زمين و حركت اجرام سماوى در پيرامون آن بود، و به همين جهت امام (ع) اين قضيه را نسبت به بعضى علماء داده است. و اينكه داشت يعنى آفتاب در چشمه لاىدارى فرو رفته سپس زمين را پاره مىكند و دوباره به محل طلوع خود برمىگردد جزء كلام امام نيست، بلكه كلام بعضى از راويان خبر است، كه به خاطر قصور فهم، آيه(تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ) را به فرو رفتن آفتاب در چشمه لاىدار، و غايب شدنش در آن، و چون ماهى شنا كردن در آب، و پاره كردن زمين، و دو باره به محل طلوع برگشتن، و سپس رفتن به زير عرش، تفسير كردهاند. به نظر آنها عرش، آسمانى است فوق آسمانهاى هفتگانه، و يا جسمى است نورانى كه ما فوق آن نيست، و آن را بالاى آسمان هفتم گذاشتهاند، و آفتاب شبها در آنجا هست تا اجازهاش دهند طلوع كند، آن وقت است كه نورى قرمز به خود مىگيرد و طلوع مىكند.
[رواياتى در ذيل برخى جملات آيات راجع به ذو القرنين]
و همين راوى در جمله پس در زير عرش متحير شده، تا آنكه اجازهاش دهند طلوع كند به روايت ديگرى اشاره كرده كه از رسول خدا ٦ روايت شده كه ملائكه آفتاب را بعد از غروبش به زير عرش مىبرند، و نگاه مىدارند در حالى كه اصلا نور ندارد، و در همانجا هست در حالى كه هيچ نمىداند فردا چه ماموريتى به او مىدهند، تا آنكه جامه نور را بر تنش كرده، دستورش مىدهند طلوع كند. فهم قاصر او در عرش همان اشتباهى را مرتكب شده كه در تفسير غروب در اينجا مرتكب شده بود، در نتيجه قدم به قدم از حق دورتر شده است.
و در تفسير عرش به فلك نهم و يا جسم نورانى نظير تخت، در كتاب و سنت چيزى كه قابل اعتماد باشد وجود ندارد. همه اينها مطالبى است كه فهم اين راوى آن را تراشيده. و ما بيشتر روايات عرش را در اوائل جزء هشتم اين كتاب نقل نموديم.
و همين كه امام (ع) مطلب را به بعضى از علماء نسبت داده خود اشاره به اين است كه آن جناب مطلب را صحيح ندانسته، و اين امكان را هم نداشته كه حق مطلب را بيان فرمايد، و چگونه مىتوانستهاند بيان كنند در حالى كه فهم شنوندگان آن قدر ساده و نارسا بوده كه يك فرضيه آسان و سهل التصور در نزد اهل فنش را اينطور كه ديديد گيج و گم مىكردند. در چنين زمانى اگر امام حق مطلب را كه امرى خارج از احساس به خواص ظاهرى و بيرون از گنجايش فكر آن روز شنونده بود بيان مىكردند شنوندگان چگونه تلقىاش نموده، و چه معانى برايش مىتراشيدند؟.
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، سعيد بن منصور، ابن جرير، ابن منذر و ابن ابى