ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥١٢ - بحث روايتى اختلافاتى كه از جهات متعدد در روايات مربوط به ذو القرنين وجود دارد
اسامى ديگر كه آنها نيز بسيار است.
و از آن جمله اختلاف در اين است كه چرا او را ذو القرنين خواندهاند؟ در بعضى[١] از روايات آمده كه قوم خود را به سوى خدا دعوت كرد، او را زدند و پيشانى راستش را شكافتند پس زمانى از ايشان غايب شد، بار ديگر آمد و مردم را به سوى خدا خواند، اين بار طرف چپ سرش را شكافتند، بار ديگر غايب شد پس از مدتى خداى تعالى اسبابى به او داد كه شرق و غرب زمين را بگرديد و به اين مناسبت او را ذو القرنين ناميدند. و در بعضى[٢] ديگر آمده كه مردم او را در همان نوبت اول كشتند، آن گاه خداوند او را زنده كرد، اين بار به سوى قومش آمد و ايشان را دعوت نمود، اين بار هم كتكش زدند و به قتلش رساندند، بار ديگر خدا او را زنده كرد و به آسمان دنياى بالا برد، و اين بار با تمامى اسباب و وسائل نازلش كرد.
و در بعضى[٣] ديگر آمده كه: بعد از زنده شدن بار دوم در جاى ضربتهايى كه به او زده بودند دو شاخ بر سرش روئيده بود، و خداوند نور و ظلمت را برايش مسخر كرد، و چون بر زمين نازل شد شروع كرد به سير و سفر در زمين و مردم را به سوى خدا دعوت كردن. مانند شير نعره مىزد و دو شاخش رعد و برق مىزد، و اگر قومى از پذيرفتن دعوتش استكبار مىكرد ظلمت را بر آنان مسلط مىكرد، و ظلمت آن قدر خستهشان مىكرد تا مجبور مىشدند دعوتش را اجابت كنند.
و در بعضى[٤] ديگر آمده كه: وى اصلا دو شاخ بر سر داشت، و براى پوشاندنش همواره عمامه بر سر مىگذاشت، و عمامه از همان روز باب شد، و از بس كه در پنهان كردن آن مراقبت داشت هيچ كس غير از كاتبش از جريان خبر نداشت، او را هم اكيدا سفارش كرده بود كه به كسى نگويد، ليكن حوصله كاتبش سر آمده به ناچار به صحرا آمد، و دهان خود را به
[١] در كتاب برهان( ج ٢، ص ٤٨٧، ح ٣٣) از صدوق از اصبغ از على( ع) و در تفسير قمى( ج ٢، ص ٤١) از ابى بصير از امام صادق( ع) و در خصال از ابى بصير از امام صادق( ع) آمده.
[٢] در تفسير عياشى( ج ٢، ص ٣٤١ ح ٧٩) از اصبغ از على( ع) و در الدر المنثور( ج ٤، ص ٢٤١) از ابن مردويه از طريق ابى الطفيل از على( ع) نقل شده و عياشى( ج ٢، ص ٣٤٠ ح ٧٣) نيز آن را نقل كرده و در معناى آن روايت ديگرى نيز هست.
[٣] تفسير عياشى( ج ٢، ص ٣٤١ ح ٧٩) از اصبغ از على( ع) و در الدر المنثور از عدهاى از وهب ابن منبه چيزى نظير آن نقل شده.
[٤] در الدر المنثور( ج ٤، ص ٢٤٢) از ابى الشيخ از وهب ابن منبه.