حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٥
کرده بود . آنقدر تیر به بدن این مرد خورد که دیگر افتاد . لحظات آخرش را طی میکرد ، اباعبدالله خودشان را رساندند به بالینش ، تازه شک میکند درباره خودش که به وظیفه خود عمل کرده یا خیر ، میگوید : اوفیت یا اباعبدالله ؟ آیا من توانستم وفا بکنم یا نه ؟ . میرویم سراغ مساوات اسلامی ، برادری و برابری اسلامی . کسانی که اباعبدالله ، خود را به بالین آنها رسانده است ، عده معدودی هستند . دو نفر از آنها افرادی هستند که ظاهرا مسلم است که قبلا برده بودهاند ، یعنی بردههای آزاد شده بودهاند . اسم یکی از آنها جون است که میگویند مولی ابی ذر غفاری ، یعنی آزاد شده جناب ابی ذر غفاری . این شخص سیاه است و ظاهرا از بعد از آزادیش از در خانه اهل بیت پیغمبر دور نشده است . یعنی حکم یک خدمتکار را در آن خانه داشته است . در روز عاشورا همین جون سیاه ، میآید پیش اباعبدالله میگوید به من هم اجازه جنگ بدهید ، حضرت میفرماید : نه ، برای تو الان وقت این است که بروی بعد از این در دنیا آقاباشی ، اینهمه خدمت که به خانواده ما کردهای بس است ، ما از تو راضی هستیم . او باز التماس و خواهش میکند ، حضرت امتناع میکند . بعد این مرد افتاد به پاهای اباعبدالله و شروع کرد به بوسیدن که آقا مرا محروم نفرمائید ، و بعد جملهای گفت که اباعبدالله جایز ندانست که به او اجازه ندهد . عرض کرد : آقا فهمیدم که چرا به من اجازه نمیدهید ، من کجا و چنین سعادتی کجا ، من با این رنگ سیاه و با این خون کثیف و با این بدن متعفن شایسته چنین مقامی نیستم . فرمود : نه ،