حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٨
یعنی آن جهت کمال فرد و بشریت . در مقابل این سخن ، دیگر کسی چیزی نگفت ، یعنی نمیتوانست حرفی بزند ، پس اگر چنین است که جد شما در عالم معنی به شما تفهیم کردهاند که مصلحت در این است که شما کشته بشوید ، ما دیگر در مقابل ایشان حرفی نداریم . همه کسانی هم که از اباعبدالله این جملهها را میشنیدند ، این جور نمیشنیدند که آقا این مقدر است و من نمیتوانم سرپیچی بکنم . اباعبدالله ، هیچوقت به این شکل تلقی نمیکرد . این طور نبود که وقتی از ایشان میپرسیدند چرا زنها را میبرید ، بفرماید اصلا من در این قضیه بیاختیارم ، و عجیب هم بیاختیارم . بلکه به این صورت میشنیدند که با الهامی که از عالم معنا به من شده است ، من چنین تشخیص دادهام که مصلحت در این است ، و این کاری است که من از روی اختیار انجام میدهم ولی براساس آن چیزی که آن را مصلحت تشخیص میدهم . لذا میبینیم که در موارد مهمی ، همه یک جور عقیده داشتند ، اباعبدالله عقیده دیگری در سطح عالی داشت ، همه یک جور قضاوت میکردند ، امام حسین علیه السلام میگفت : این جور نه ، من طور دیگری عمل میکنم . معلوم است که کار اباعبدالله یک کار حساب شده است ، یک رسالت و یک ماموریت است . اهل بیتش را به عنوان طفیلی همراه خود نمیبرد که خوب ، من که میروم ، زن و بچهام هم همراهم باشند . غیر از سه نفر که دیشب اسم بردم ، هیچیک از همراهان اباعبدالله ، زن و بچهاش همراهش نبود . آدم که به یک سفر خطرناک میرود ، زن و بچهاش را که نمیبرد . اما اباعبدالله ، زن و بچهاش را برد ، نه به