حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٠
روز عاشورا میشود ، بنابر یکی از دو روایت ابوالفضل جلو میآید ، عرض میکند برادرجان به من هم اجازه بفرمائید ، این سینه من تنگ شده است ، دیگر طاقت نمی آورم ، میخواهم هر چه زودتر جان خودم را فدای شما کنم . من نمیدانم روی چه مصلحتی امام جواب حضرتابوالفضل را چنین داد ، خود اباعبدالله بهتر میدانست . فرمود برادرم حال که میخواهی بروی ، برو بلکه بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بیاوری . لقب " سقا " ، آبآور ، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود ، چون یک نوبت یا دو نوبت دیگر در شبهای پیش ابوالفضل تواسنته بود برود صف دشمن را بشکافد و برای اطفال اباعبدالله آب بیاورد . اینجور نیست که سه شبانهروز آب نخورده باشند ، نه ، سه شبانه روز بود که ممنوع بودند ، ولی در این خلال توانستند یکی دوبار از جمله در شبعاشورا آب تهیه کنند ، حتی غسل کردند ، بدنهای خودشان را شستشو دادند . ابوالفضل فرمود چشم . ببینید چقدر منظره باشکوهی است ، چقدر عظمت است ، چقدر شجاعت است ، چقدر دلاوری است ، چقدر انسانیت است ، چقدر شرف است ، چقدر معرفت و فداکاری است ؟ ! یکتنه خودش را به جمعیت میزند . مجموع کسانی را که دور آب را گرفته بودند چهارهزار نفر نوشتهاند . وارد شریعه فرات شد ، اسب را داخل آب برد ( این را همه نوشتهاند ) . اول مشکی را که همراه دارد پر از آب میکند و به دوش میگیرد . تشنه است ، هوا گرم است ، جنگیده است . همان طور که سوار است و آب تا زیرشکم اسب را فرا گرفته است ، دست زیر آب میبرد ، مقداری آب با دو