حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٢
بزرگ مناسب است نه برای بچه کوچک . عرض کرد : عموجان ! نوبت من
است ، اجازه بدهید به میدان بروم . ( در روز عاشورا هیچکس بدون اجازه
اباعبدالله به میدان نمیرفت . هر کس وقتی میآمد ، اول سلامی عرض میکرد
: السلام علیک یا اباعبدالله ، به من اجازه بدهید ) . اباعبدالله به این
زودیها به او اجازه نداد . شروع کرد به گریه کردن ، قاسم و عمو در آغوش
هم شروع کردند به گریه کردن . نوشتهاند : فجعل یقبل یدیه و رجلیه [١]
یعنی قاسم شروع کرد دستها و پاهای اباعبدالله را بوسیدن . آیا این ، برای
این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت بکند ؟ او اصرار میکند و اباعبدالله
انکار . اباعبدالله میخواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر میخواهی بروی
، برو ، اما با لفظ به او اجازه نداد ، بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت
بیا فرزند برادر ، میخواهم با تو خداحافظی بکنم . قاسم دست به گردن
اباعبدالله انداخت و اباعبدالله دست به گردن جناب قاسم . نوشتهاند
این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند ( اصحاب و اهل بیت
اباعبدالله ناظر این صحنه جانگداز بودند ) که هر دو بی حال و از یکدیگر
جدا شدند . این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد .
راوی که در لشکر عمر سعد بود ، میگوید یک مرتبه ما بچهای را دیدیم که
سوار اسب شده و به سر خودش به جای کلاه خود یک
[١] این عبارت در مقابل به این صورت است : فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتی اذن له. بحار الانوار ج ٤٥ ص ٣٤، مقتل الحسین خوارزمی ج ٢ ص . ٢٧