حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩١
سرعت از آن زن دور میشد . معلوم بود که پهلوی او بوده است ، گفت من نفهمیدم که معنای این چیست ؟ آیا قصهای را نشان میدهد ؟ از راهنما پرسیدم ، گفت : این تجسم فکر افلاطون است ، فکری که فلاسفه دارند درباره انسان ، راجع به عشقها که وصالها ، مدفن عشقهاست و عشقها اگر صد در صد منجر به وصال بشوند ، در نهایت امر تبدیل به بیزاریها ، و معشوقها تبدیل به منفورها میشوند . اصلی است که حکما و عرفا آن را بیان کردهاند که انسان عاشق چیزی است که آن را ندارد ، و تا وقتی که آن چیز را ندارد ، بدان عشق میورزد . همین که صددرصد به آن رسید ، حرارت عشق تبدیل به سردی میشود ، و به دنبال معشوقی دیگر میرود . میبینیم این تجسم یک فکر است اما تجسمی بیروح . یعنی فکری را در سنگ نمایش دادهاند ولی سنگ ، روح ندارد . این ، واقعیت و حقیقت نیست . یا در نقاشیها ممکن است چنین چیزهایی باشد ، و چقدر تفاوت است میان تجسم بیروح و تجسم زنده و جاندار که یک فکر تجسم پیدا کند ، پیاده بشود در یک موضوع جاندار ذی حیات ، آنهم نه هر جانداری مثل نمایشهای بیحقیقت و صورتسازیهایی که امروز درست میکنند و حقیقتی در کار نیست ، بلکه در عین حال ، تنها نمایش نباشد ، حقیقت و واقعیت باشد ، یعنی پیاده شدن واقعی باشد . حادثه کربلا خودش یک نمایش از سربازان اسلام است اما نه نمایشی که صرفا نمایش یعنی صورتسازی باشد ، آدمکهایی درست بکنند و صورتی بسازند ولی در واقع حقیقت نداشته باشد . مثلا فرض کنید آیه : « ان الله اشتری من المؤمنین