حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨١
است ، شادمانی است . طفلی در گوشهای از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت . این طفل پیش خودش شک کرده که آیا این کشته شدن شامل من هم میشود یا نه . از طرفی حضرت فرمود تمام شما که در اینجا هستید ، ولی ممکن است من چون کودک و نابالغ هستم مقصود نباشم . رو کرد به اباعبدالله و گفت : یا عماه ! عمو جان ! و انا فی من قتل ؟ آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود ؟ نوشتهاند اباعبدالله در اینجا رقت کرد و به این طفل که جناب قاسم بن الحسن است ، جوابی نداد . از او سؤالی کرد ، فرمود : پسر برادر ! تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم ، اول بگو : « کیف الموت عندک »؟ مردن پیش تو چگونه است ، چه طعم و مزهای دارد ؟ عرض کرد : « یا عماه احلی من العسل » ، از عسل برای من شیرینتر است . تو اگر بگویی که من فردا شهید میشوم ، مژدهای به من دادهای . فرمود بله فرزند برادر ، « اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم » ولی بعد از آنکه به درد سختی مبتلا خواهی شد ، بعد از یک ابتلای بسیار بسیار سخت . گفت خدا را شکر ، الحمد لله که چنین حادثهای رخ میدهد . حالا شما ببینید با توجه به این سخن اباعبدالله ، فردا چه صحنه طبیعی عجیبی به وجود میآید . بعد از شهادت جناب علی اکبر ، همین طفل سیزده ساله میآید خدمت اباعبدالله در حالی که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است ، اسلحهای به تنش راست نمیآید . زرهها را برای مردان بزرگ ساختهاند نه برای بچههای کوچک . کلاه خودها برای سرافراد