حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٠
که لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند، انجام داد.
مردی بود که اتفاقا در همان ایام محرم به او خبر رسید که پسرت در فلان
جنگ به دست کفار اسیر شده ، خوب جوانش بود ، و معلوم نبود چه بر سرش
میآید . گفت من دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتی پیدا
بکند . خبر رسید به اباعبدالله که برای فلان صحابی شما چنین جریانی رخ
داده است . حضرت او را طلب کردند ، از او تشکر نمودند که تو مرد چنین
و چنان هستی . پسرت گرفتار است ، یک نفر لازم است برود آنجا پولی ،
هدیهای ببرد و به آنها بدهد تا اسیر را آزاد بکنند . کالاهایی ، لباسهایی
در آنجا بود که میشد آنها را تبدیل به پول کرد . فرمود اینها را میگیری و
میروی در آنجا تبدیل به پول میکنی بعد میدهی بچهات را آزاد میکنی . تا
حضرت این جمله را فرمود ، او عرض کرد : اکلتنی السباع حیا ان فارقتک [١] درندههای بیابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنین کاری بکنم . پسرم
گرفتار است ، باشد ، مگر پسر من از شما عزیزتر است ؟ ! در آن شب بعد
از آن اتمام حجتها وقتی که همه یکجا و صریحا اعلام وفاداری کردند و گفتند
ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد ، یکدفعه صحنه عوض شد ، امام علیه السلام
فرمود حالا که این طور است ، بدانید که ما کشته خواهیم شد . همه گفتند
الحمدلله ، خدا را شکر میکنیم برای چنین توفیقی که به ما عنایت کرد ،
این برای ما مژده
[١] بحار الانوار ج ٤٤ ص . ٣٩٤