حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٢
طرف دیگر حامل خبر اسف آوری بود ، فهمید که اگر برود نزدیک امامحسین ، از او خواهد پرسید که از کوفه چه خبر ؟ باید خبر بدی را به ایشان بدهد . نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را کج کرد و رفت طرف دیگر . دو نفر دیگر از قبیله بنی اسد که در مکه بودند و در اعمال حج شرکت کرده بودند ، بعد از آنکه کار حجشان به پایان رسید ، چون قصد نصرت امامحسین را داشتند ، به سرعت از پشت سر ایشان حرکت کردند تا خودشان را برسانند به قافله اباعبدالله ( ع ) . اینها تقریبا یک منزل عقب بودند . برخورد کردند با همان شخصی که از کوفه میآمد . به یکدیگر که رسیدند به رسم عرب انتساب کردند ، یعنی بعد از سلام و علیک این دو نفر از او پرسیدند نسبت را بگو ، از کدام قبیله هستی ؟ گفت من از قبیله بنیاسد هستم ، اینها گفتند : عجب ! نحن اسدیان ، ما هم که از بنی اسد هستیم ، پس بگو پدرت کیست ، پدر بزرگت کیست ؟ او پاسخ گفت ، اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند . بعد ، این دو نفر که از مدینه میآمدند ، گفتند از کوفه چه خبر ؟ گفت حقیقت این است که از کوفه خبر بسیار ناگواری است و اباعبدالله ( ع ) که از مکه به کوفه میرفتند وقتی مرا دیدند ، توقفی کردند و من چون فهمیدم برای استخبار از کوفه است ، نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم . تمام قضایای کوفه را برای اینها تعریف کرد . این دو نفر آمدند تا رسیدند به حضرت . به منزل اولی که رسیدند ، حرفی نزدند ، صبر کردند تا آنگاه که اباعبدالله ( ع ) در منزلی فرود آمدند